جایگذاری جان در رخوتِ زمستانِ بی بازگشتِ سال گذشته! چنین به خاطر می آورم . سرد بود و نفس، شبش را
خاکستری می کرد، آسمان که خیری از تاریکی ندیده بود خودش را به روشنایی می زد. با
این همه هیچکس هیچکس را نمی دید. دنبال من بود؟ همیشه این را از خودم می پرسیدم ، چون
او دیگر نبود. گذار جان را که عددی به آن اضافه شده در معرض سرمای
امسال چنان مبهوت شده ام که سال هاست سرما تمام شده است. مرده است؟ به این که فکر می کنم بی اختیار صدایم بلند
تر می شود. او مرده است! و کسی که می گوید خدا بیامرزدش. سرم را
بر گرداندم او را ندیدمو نگران دست های
کسانی باشم که جای دست هایش را از
دستگیره پاک می کنند؟ نگران آفتاب که رطوبت نفس هایش را خشک می کند. به زبان او حرف می زنم : می خواهم تمام شود به زبان خودم جوابش را می دهم: می ترسم تمام نشود. جلوی خودم را گرفته ام؛ با این همه دیوار به جای
اینکه نگهم دارد مرا می برد کنار عکس پرسنلی آگهی ترحیم. بها را پسِ درخت گلابی خانه قدیمی امان می خواستم؛
آری، چنین که دیدنش باید باز می گشتم. پای رفتنم نبود که خبردار جنگ می دادند. دست هایم
بودند که با پست سفارشی به گورستان می رفتند . -
آنها هم اکنون
در حال خواندن فاتحه برای پدر بزرگ هستند. از دستهایم خبر دیگری ندارم. چشم هایم به جاده مانده
تا باز گردند. رادیو را از ماشین ها بگیر حالاست
که بگویند جاده یک طرفه است. -
روزهای تعطیل
همیشه همینطور است خبر می آید اما کسی با خبر نمی شود. جان را بگو که با سال می رود . جای حرف های خودم را کنار ایست خوشامد به کدام دعوت
شده بگویم که کفش هایش را دزدیده اند. صدای زمستان درآمده آه می کشد ، جیق می کشد
و من صدایش را نمی شنوم . این نفر کناری است که در گوشم می گوید مادرش است.
به کدامشان اعتماد کنم ؟
آنان کنار من می ایستند و لبخند می زنند یا آنان که بی هیچ خنده ای می روند
من خواستم اعتماد کنم اما دیگر آنها را ندیدم.
سکوت را به از این که جیق گوش کسی را کر کند. با این
همه منتظر صدایی می مانم
آیا می شنوم؟
ذوقی که آشفته ام می کند. این است که من اطمینان دارم
تمام می شود. پس فکر می کنم بد گذشته تا دیرتر بگذرد.
جدا ماندن از بطن این قائله را جز تصویر امیدهای بی
بنیان پدر تا دسته های مادر که رهایم نمی کنند می بینم.
باد
را که از روزهای شیراز بگیری ، خورشید پشت گردنت می چسبد و دیگر لازم نیست به
دردهایت فکر کنی؛ که تنت از باور این سوخته است که خورشید همه را می سوزاند.
همه
را؟
و
اینجا وقتی که یک گوشه نشسته ای برای خبر مردنت که به مادرت می رسد گریه می کنی.
زیبا
ترین تصور آرامشم برای نفسی که گیجم می کند-خانه را- جایی که هرگز نداشته ام.
شبیه
آهنگ های دور که تصور سقف را داد
می زد/تو فکر یک سقفم/
نزدیک
به سه سال شده که غربت از دستهایم آویزان است و وقتی به زبانم می رسد ، لهجه گم می
شود از تلفظ نام میدانی که درست نگفته ام.
پدر
چگونه به مادر می گوید که من مرده ام؟
-مث بقیه آدم ها لابد نگاهش می کند و می گوید باید برویم.
نمی
خواهم نگاهش را به خاطر بیاورم.
-چرا زنده ام؟
تنها
به تو فکر می کنم ؛تنها تورا تصور می کنم مادر که مرگ من هم رنج بی تابی فرزندی ست
که کنار تو نمرده است.
دلم
برای فرزند نداشته ام تنگ می شود .برای دفتری که اجازه نمی دهم کس دیگری در آن
بنویسد.
دخترم
را بگو با گیس های فرفری اش هرگز به دنیا نمی آید .
برای
هیچ زنی چیزی نمی گویم زیرا رفتنم را بهترین پاسخ می دانم، زیرا هرگز هیچ زنی را
به اندازه مادرم دوست نداشته ام.
اختصار
شهوت را همانگونه که دختری در زمان نوشتنش از جلویم رد می شود بر میگردانم تا با
چشم هایم نگاه کنم که به کجا می رود .
من اورا فراموش می کنم و شما هم مرا جز مادرم که دلم
برایش تنگ شده است.
خوابت شبم را تنها می گذارد
بیدار که باشم
موهایت عذای فرداست
فردایی که بیدار می شوی و من
چشم هایم مرده است
شیراز مهرمایکهزاروسیصدو نود
امید را در انتظار حادثه گذاشتند
بی آنکه جای فاجعه را عوض کنند.
چگونه باور کنم؟ این همان صداست از همان دهان می آید و با من چیز دیگری می گوید.
باور کنم؟
ایوب هم گرسنه باشد نان را باور می کند.
نان را بده و نگو از کجا آوردی.
اگر به جای این همه شاعر نانوا داشتیم
هیچ کس گرسنه نمی ماند
گندم بنویسید
من آرد می کنم
صد بار قوی تر از سیا نور کشته است
لبخند عکس یادگاری کودکی ام مرا
لبخند مزیور را گریه کرده ام
تمساحم که گریه می کنم
وای چگونه کودک فراموش کرده است . آنچه که می خواسته را به دست نیاورده سراغش نمی
رود.
بزرگسالی که تام و جری را دوست دارد.
به من ندهیدش که نمی خواهمش.
آخرین پست ها