تبلیغات
شعر
سه شنبه 25 مرداد 1390  03:23 ق.ظ

درماندگی اپیدمی بی تاب دختران سال 76 بود که روی ماسه اسم معشوق هاشان را با حرف لاتین می نوشتند

بی تابی پسرانی بود که سال 78 دست معشوقهایشان را می گرفتند

کودکانی متولد شدند

جانی که معشوقه ها ی سال 88 می دادند

و اینگونه بود که سال ها تمام شد

کنار درماندگی برادرانی که کتاب شریعتی را جلد روزنامه می گرفتند

خواهرانی که پیکسل بی امضایشان را به یک ملیون رساندند

مادرانی که بیوه اعتصاب 8 سال توهم بودند که باورش کردیم

8 سال جنگ 8 سال آقای خوشکلی که ریشش را پروفسوری رنگ می کند


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 25 مرداد 1390  03:21 ق.ظ

در ستایش رضاخان می نوشتند
مدرنیته را به جا آوردن و اینگونه است که شما از چراغ رد می شوید
نیسان ایرانی می شود
مارکسیست ها مسلمان و زن ها برای پیاده روی با پاشنه ده سانتی اشان تق تق می کنند
کسی در می زند؟
نه روی مغز من پاتیناژ می کند آوازهای پیرمندان را که معشوق های شان را در کافه ها جا گذاشته اند

 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 25 مرداد 1390  03:19 ق.ظ

فلسفه ساخت من و تو 1
غافل مالزی رفته کجایید کجایید
لندن همین جاست بیایید
وای لعنت به این زیبایی شناسی رسانه
چطور این همه زیبایی رو میشه باور کرد؟
باید از این خوشحال باشم که رویا را اینگونه سرخ بسته بندی کردند
که دخترانش رها را لایک می کنند
پسرانش اینکه فارسی را خوب حرف نمی زند
و من هم دکتر کپی را
مامان صدایم می زند بفرمایید شام


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 25 مرداد 1390  03:18 ق.ظ

به جا آوردن مفهومی موجود
گذار
بازگشت
چیزی این چنین را از آرزوهایی که خاطره می شوند می پرسم
و نام خودم را صدا می زنم

 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 25 مرداد 1390  03:17 ق.ظ

در مسیر ساخت آگاهی
این چنین بی رحمانه کنار اتوپیاهای دست نایافته
قفلی در دست
شناسنامه ها را جستجو می کردید به آنکه بدانید چه کسی آن را در دست دارد.

 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 25 مرداد 1390  03:15 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد


 مه همه جا را گرفته بود. روی شانه ام را هم نمی دیدم.

جلوی پایم را گل گرفته بود
جاده این سان جلو می رفت
پیچ ها و ارتفاع
هردورا دوست داشتم وقتی با نیوتن می جنگیدم که نمی گذاشت با تو بیایم

 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 25 مرداد 1390  03:14 ق.ظ

برخاستن از مفهوم زدگی
عجایب شگفت در خلا میان آنچه هستی و آنچه می خواهند باشی
بد است به شدت محض بودن یک مساله ریاضی که بدرد نمی خور

 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 25 مرداد 1390  03:12 ق.ظ
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: سعید طاهرنژاد

روز به شب که می رسد
سوای تو که خواب مانده ای
شب به روز نمی رسد
برای تو روز به روز می گذرد
برای من شب به شب

 


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 17 مرداد 1390  02:51 ب.ظ
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: سعید طاهرنژاد

تو را که نگاه می کنم
اخبار پخش نمی شود
تورا که نگاه نمی کنم
سومالی می میمیرد
تو رفته ای!
منتظر دریافت یارانه ام می مانم
یادم هست که گفتی
برمی گردی
تو بودی؟
باز تورا با مجری تلویزیون اشتباه گرفته ام

وقتی جمعه ها برنامه ها از جمکران پخش می شود

 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 31 مرداد 1390
جمعه 14 مرداد 1390  03:29 ق.ظ
نوع مطلب: (پیام ،) توسط: سعید طاهرنژاد

در سایه سار درخت مشروطه
که در صدو یک سالگیش چراغونیش کرده اید
میوه ای در کار نیست!

 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 4 مرداد 1390  03:16 ب.ظ
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: سعید طاهرنژاد

رفت ،

پاسخ برای لباس های زمستانی که اماده شداند

می ایم؟!

تصور هوای رشت امروز روی تنم می لرزاند

روزی که در آن نبودم و

اتوبوس های امروز که اعتصاب مسافرانشان را باور کردند و

خیابان ها پر شده از مسافر هایی که پیاده می روند و لباس هایشان از یاد می برند

#

نیامدم

سلیمان داراب

بارانت را شنیده ام که صدای ایست می داد و من

دختران را عاجز از لبخند به دریای لنگرود وعده می دادم،

تنها

که دلم برای حمام ها ی عمومی ات تنگ شده

امروز تمام مردگان تو غسل مرگ را باز پس داده اند

#

خواستی بایستد!؟

ایستاد

یک های اریب بر قربانگاه قتلی که غسل مرگش تمام

تنش را لرزاند

سرد است هوای شهر تو!

و شهر من تمام راهای ترددش مسدود است

#

آمد که ایستاد و ساعتش بر 2 بامداد ماند

و مرزهای ساعت از تلفن دستی اش به دستش رسید و

دستش ماند بر شماره و

زنی که به تاکید می گفت .منتظر بمان

#

ماند

روی تلفن

در ایستگاه

در ساعت 2 صبح

ولباس زمستانی که جا مانده بود

آبان87

 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 4 مرداد 1390
دوشنبه 3 مرداد 1390  12:51 ق.ظ
نوع مطلب: (مقاله ،) توسط: سعید طاهرنژاد

پیش از باسخگویی به تمام سوالاتی که اموروز در ذهنم وجود دارد تبیین شگفت از دسته هایی که خواسته و ناخواسته در آن قرار می گیریم مسیر رجعت انسان معاصر در صاحت نمایه های گیج آویختگی اندیشه های نو شناختی است که هر دم نقدی به آن وارد میشود.

از گریز های زبان و آنچه در مجموعه ساخت قرارداها از تاویل شخصی گرفته تا امور محضی که در تنیدگی پیش می روند.

بی گمان دست بردن و تفسیر سیمای انسان معاصر در سال کنونی، قرن کنونی یا به واقع آنچه که من به دنبال ان هستم مفهوم کنون محوری در جریان ساخت آگاهی چیزی است وسیع که تمامی علوم را دربازخورد انسانی به چالش می کشد زیرا این مساله را در ساخت دانش به مفهوم جدید بررسی می کند.  و از نشانه آغاز می شود

نشانه به زبان ، زبان به نشانه و مفهوم عامه پسندانه آن پذیرفتن پسا مدرنیته در شکل اجتماعی .

درک ناخود آگاه پیش از ادراک و وجودی که هیچگاه ساخته نمی شود و نمود آن در اولین پندار های فلسفی/موثول افلاطون/ تا شکل گیری و بروز دادن آن در شکلی از پرستش /الهگان، اساطیر و ادیان/ و بوجود آمدن قانون نامه ها بدون استناد امر عینی تنها به دلیل نیازی تدوین شده از نشانه ها. برخورد کاربردی و عینی گرایی که از هیچ اصالت عینی پیروی نمی کند، تنها معلولی ناشناخته را نشانه در نظر می گیرد بی آنکه خود آن عمل را نشانه ای مستقل طلقی کند . اینجاست که قلمرو دانش خود را مطرح می کنند/عدم شناخت چرخه آب و بارش باران پدیده باران را به الهگان باران نسبت می دهد /

مایوس کننده این است که اولین قانون ها از چنین روشی پیروی می کنند و تا کنون خود را در در ریشه های نشانه ای زبان قانون نهفته اند. عمل به امر و دستوری که تنها به مثابه پذیرش انجام می شود نه شناخت پدیده ای.

حال بیهوده است انسانی نگاشتن عملی که انسان لزوم آن را به مثابه انتخاب طبیعی بپذیرد!

تنیدگی نخست که در متون مذهبی به آن اشاره میشود/ در آغاز کلمه بود"انجیل"/ نشانه ای که بی محبا در کلمه و زبان می نشیند و راه تکامل خود را به انتخاب تصادفی از ساخت می سپارد .پدیده ای که بی محبا در شناخت متون فلسفی و گرایشی چون اسم باوری مطرح می شود

مثال: Mother،Mutter،mère،madre،मां،μητέρα،mater،матьو مادر نوع بیان شناختی از درک بطنی غریزی مساله مادر و نوع عملی که مادرانگی ، مادری تعبیر می شود و عموما در ساختار زبانی ثابتی در بیان جای می گیرد که از اولین نشانه های خطابی نوزاد در کلمه خود را نشانده است .

یعنی به واقع نام به عمل و عامل تبدیل می شود.حتی می تواند وضعیتی را تعبیر کند. این جستار بر فرض شناخت و ساخت جدید هماره در نام های دیگر مرده است. عموما این اشتباه را گاه با آن کس می گذارند که نام اول را اختیار کرد.

موجز بودن بیان در قبال تاویل و هرمونتیک در کنش ارتباطی که هماره با تزریق نام از دست رفته است

مثال:

Guillotine"گیوتین نام فردی ست که به دستگاهی داده شده تا عمل مرگ را انجام دهد. در اینجا ما ناخودآگاه از یک مفهوم به چند وسیله دور شدیم . نامی که عمل را نشان می دهد و هدفش را می پوشاند.

جنایتی که از دیدگاه مولف /سعید طاهرنژاد/ تمامیت تبار عملی را می پوشاند و خود را پایبند به عدم ادراک اولیه انسان از نشانه ها می داند .که ما بدون نیاز واقعی و بطنی به چیزی آن را ساختیه ایم و حال با نام نهادن به آن خود را از نشانه دشوار و زننده آن دور می کنیم.

حال با بازگشتی به این سیر در می یابیم که زبان به این آلودگی های فراوان مسموم شده و هر روز به آن اضافه می شود./کلاشینکف،کروز .mpها، f ها،کلت و .../

کار به این اختصارا فاحش ختم نمی شود رسوخ چنین نادانی در ساختار زبان، نام گذاری بر آن و توجیه آن به نام آزادی پیش از دست یافتن و عدم لزوم آن برای انسان و در نتیجه کاربرد مسموم آن در شکل ارتباطی که از نشانه آغاز شده است به کلمه ای می رسد که آوایی جز جیق و بمب می آفریند یا سکوت اجباری در آپارتمان های اشتراکی.

*این مقاله شروع مجموعه مقالات کوتاه سعید طاهرنژاد است و ویراست اول است.حق انتشار و کپی برداری بدون اجازه کتبی نویسند مجاز نمی باشد


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 16 تیر 1390  05:41 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

اتفاق می افتد!

می ترسند!

کنار راهرو گاهی ایستاده ،تکیه که می دهند دست هایشان بر دستگیره تکان می خرد.

صورتشان را تکان می دهند

باد است؟

نه ؛ صورتشان عرق کرده است

 

فکر می کنند!

کنار راهرو گاهی ایستاده ،تکیه که می دهند دستهایشان را در جیبشان می گذارند و تکان می خورند.

به پنجرا زل می زنند.

آفتاب است

نه؛ دیشب خوابشان نبرده است

 

می خندند؟

کنار راهرو گاهی ایستاده ،تکیه که می دهند سرشان را بر می گردانند.

روبروی پنجره لبخند می زنند

کسی آن سو است؟

نه ؛ خودشان را در شیشه می بینند

 

منتظرند!

کنار راهرو گاهی ایستاده ،تکیه که می دهند پاهایشان بر زمین نمی ماسد.

پشت به پنجره می ایستند

صذایی تکانشان می دهد

پنجره است؟

نه؛ در روبروست که باز شده و باد می آید

 


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390  10:37 ق.ظ
نوع مطلب: (مقاله ،) توسط: سعید طاهرنژاد

به میلاد اكبر ن‍‍ژاد

 

شاید تجربه ای این چنین وحشت بار در تقابل اتفاقی به نام شوروی هماره مارا به بازخوردی بی رحمانه در قضاوت نامی چون ماركس قرار می دهد اما لزوم و پاسخ این كه چرا  امروز این مقاله نوشته می شود مبحثی است بسیار باز كه از یك سوال آغاز شد.

من چرا یك ماركسیستم؟

تغییر در برابر ساختارهای اجتماعی و چپ بودن از همان دنده همیشگی، و چرا اینكه هنوز این نام  منتهی به سكوت میشود، از همان مفاهیم همیبشگی برگرفته می شود مدرنیسم /صنعتی شدن/ و تولید انبوه !

با تعریف ماركس اگر با این موضوع مواجه شویم كه مدرنیسم و صنعتی شدن جهان منجر به ساخت دو طبقه پرتولیا /كارگر/ و بر‍ژوا/سرمایه دار، صاحب سرمایه و كارفرما/ شده است و اكثریت ساخت اجتماعی این چنین متعلق به كارگران است چگونه با تولید  انبوه و ارزش گذاری مجازی پول در جامعه هیچ اتفاق و جنبشی از سوی كارگران را منجر نمی شود.

اینجا مبحث ایده الو‍ژی های مخرب از منظر ماركس مطرح می شود.  كه منشا آن را از بدو مسیحیت در نظر می گیرد" این بدین مفهوم نیست كه ماركس با خدا مواجه شده باشد " مسیحیتی كه به تهی دستان وعده ثروتی در بهشت می دهد و رنج دنیا را به مفهوم ساده به جهان دیگری كه در آن آسایش و رفاه جاودانه است  نوید می دهد. اما این ایده الو‍ژی های مخرب را می توان از عزل در نظر داشت كه باوری از منفذ  های طبیعی به انسان تزریق شده موجب ساخت قدرت  اجتماعی شده است. /هماره در طول تاریخ ما باوری را به یك زن دادیم كه موجود دوم است و این موجود باید زیبا بماند ؛ به واقع مردان این باور كه از منظر ماركس ایده الو‍ژی مخرب خطاب می شود را به زن تحمیل كردند تا قدرت اداره و تملك آن را در دست داشته باشند.

اكثریت ساخت اجتماعی كه به آن اشاره كردیم در معرض برخورد ایده الو‍ژی های مخرب موجب عدم اجماع و حركتی برای احقاق حق می شود! /در تقابل یك انسان از طبقه پرتولیا و برژوا همیشه جملاتی از این دست شنیده می شود او لیاقت این را دارد، فكر اقتصادی دارد و كار كرده است كه به طور مثال حال از بهترین اتومبیل ، خانه و ... برخوردار است ./ این از آن دست از ایده الوژی های مخرب است كه ماركس اذعان می كند.

حتی در تعریف امروزی در جامعه ایالات متحده امریكا از طبقه كه از 5 طبقه سخن می گوید /از زیر به بالا 1- بی خانمان 2- تهی دستان 3- متوسط 4-خرده ثرمایه دارها 5- گنده سرمایه دارها / عمده در آمد جامعه از غشر متوسط جامعه كه در اكثریت قرار دارند تامین می شود ؛ حال از منظر شهروندی از این طبقه او در حال پرداخت هزینه دوغشر تحتانی جامعه است بی آنكه متوجه این باشد كه ساخت و تصمیم دو طبقه فوقانی منجر به این اتقاق شده است . این نیز در زمره ایده الوژ‍ی های مخرب به حساب می آید.

بنابراین عدم ساخت جنبشی این چنین در نظام های سرمایه داری تزریق ایده الوژی های مخرب كه اجازه ایجاد آگاهی را در ذهن افراد می دهد ، است. نتیجه ای وحشتناك كه به عدم آگاهی منجر می شود.

و اما مبحث انسان به مثابه  كالا در تقسیم بندی ماركس

Use value مصرفی، exchange value مبادله ای و sign exchange نشانه ای مصرفی

در مصرفی ما كالایی را می خریم و از آن استفاده می كنیم ، در مبادله ما آن كالا را كه از آن استفاده كردیم می فروشیم  تا كمی از ارزش را باز گردانیم در نشانه ای ما آن كالا را نزد خود نگه می داریم و از آن استفاده نشانه ای می كنیم / مثال كتاب را در قفسه نگه می داریم تا در برخورد اجتماعی با خود تاثیر بگذاریم / نقد ماركس در اینجا به تعیین جایگاه ارزشی" اعتباری، كالایی" برای انسان است.

و اما رویای امریكایی كه در اینجا به مثابه یك ماركسیست با آن مواجه می شویم . هماره زندگی در جایی را به شما وعده می دهند كه برای ورود به آن شما از شانس  برخوردارید و درآنجا همه چیز برای رفاه وجود دارد. در آنجا كتابی به شما می دهند كه چگونه می توانید ثروت مند باشید ، این جا امریكا ست توهمی ساخته شده در ذهن انسانی كه در رویاهای دست ساز طبقات بالایی اجتماع گم میشود ودر جامعه مصرفی به محصولی برای بردگی تبدیل می شود.

این مقاله تاثیرگرفته از مباحثه با میلاد اكبرنژاد است.

 

 


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 28 فروردین 1390  11:55 ق.ظ

بی رحمانه است موجودی كه خود را انسان می نامد را هماره یك چیز خطاب كرد.

آری باید در پی جامعیتی بود كه انسان در آن اتفاق می افتد ، صبح یك مسافر . در كلاس یك شاگرد در خانه یك فرزند

حال چرا یك فرزند را باید دانشجو خطاب كرد؟

این جا خانه است تو فرزندی.

تو شاعری حال كه می اندیشی و می گویی فیلسوف. لزوم اتفاق این اسم باوری را باید فراموش كرد.


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 28 فروردین 1390  11:55 ق.ظ

در چالش صنعت و آنچه افلاطون می گفت فاصله اندكی در میانه است؟

آنچه جهان را می سازد هنر نیست! بلكه كاربردی از نمایه های جاودان زیبایی ست؟

فلسفه در گریز ما قبل ماركس و كاربردی  كه از آن بوجود آمده ، باید این را دانست كه لزوم برخورداری از یك علم را فلسفه محیا می  كند ،

من می خواهم كه پرواز می كنم، این رویای چه كسانی نبوده است؟ این رویاست كه اندیشه را می شازد اندیشه كه فلسفه را برای كوچكترین برش در ذهن لومیرها می شكافد.

حال باید لزوم آن را دانست چرا رشته ای به نام فلسفه علم بوجود می آید.


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 28 فروردین 1390  11:43 ق.ظ

هر آنگاه جرات نقد به شخصیت منتقدانه تبدیل می شود كه بتوانی پیش از آنكه بخوانیش به هیچ و پس از آن به خود متن ایمان داشته باشی.


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 28 فروردین 1390  11:35 ق.ظ

چنین بی تابی در انسان اجتناب ناپذیر است ، كدامین بار می توانم اینان را كنار بگذارم؟

حاصل چنین بی اعتمادی می تواند كدام باشد؟

من  یا آنچه حاصل از رفتار غریزی است كه انسان پشت لبخنده هایش پنهان می كند.  حال آنچه كه قابل فهم است گریز است سوپاپی كه می گذارد نباشی


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 1 فروردین 1390  11:34 ق.ظ
نوع مطلب: (پیام ،) توسط: سعید طاهرنژاد

تنها آرزویی که می کنم به بهانه این شادمانی
صلح است برای همه
و گفتمان این بزرگ از دست رفته
بیایید به همه شما بگم که دوستتون دارم ای آدم ها حتی اگر در ساحل نشسته شاد  و خندانید
یا از ولایت دفاع می کنید
...و شمایی که پشت درهای بسته منتظر آزادی هستید
.
من می خواهم انسان را رعایت کنم

سعید طاهرنژاد/یکم فروردین ماه هزار یسصد و نود

 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 1 فروردین 1390
یکشنبه 15 اسفند 1389  05:36 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

باید نگاه می کردم ، درست به خودش !

چندی وقتی بود صدای رفتنش از نفس کشیدنش کوتاه تر شده بود . عادت داشت روبروس تلویزیون راس ساعت 10 شب 1 ساعت تمام بنشیند اخبار ببیند. بقیه وقت ها صدای رادیو بود و تق تق یک جوب.

سه شنبه ها همیشه دستش را از زیر در بیرون بیرون میاورد تا روزنامه اش را بردارد ، بعضی وقتا که روزنامه ای نبود در را باز می کرد نگاهی به دور ورش می انداخت و در را می بست.

صدای موزیک بلند میشد ،چه چه شجریان که مدام داد قاصدک می زد. چند باری سعی کردم مثل خودش به خودش زل بزنم .

رفتم جلوی در ، آرام و دزدکی یک گوشه در دالی ام گرفت و در را باز کردم ...

روی تختش نشسته بودم ، سیگار روشن لای انگشتهایم و رادیو را باز کردم

صدای مسکو ...

زیر پایم پر شده بود از توتون های سوخته ، داشتم پایم با زیر سیگاری ور می رفتم

سه شنبه بود ! روی تراس غلاغی بر بند لباس نشست و دوبار فقط دوبار غارش را زدو در بسته بود!

اتاق شماره 7_ دستم را زیر در کردم چیزی نبود نه خبری نه روزنامه ای؛ در را باز کردم ، کسی نبود !پا جلوی پا و چیک کنار گوشم که بیشتر میشد من نزدیک تر میشدم .

دستشویی مقصد موقت همیشگی

شیر را باز کرد !

آب سرد روی دستهایم مور مورو سری که بالا گرفته شد و آیینه ای که از قطر دو تکه اش می کرد.

درون اتاقک کسی بود؟! لز صدای فندک و دودی که بیرون می آمد میشد فهمید.

به  طرف در . روی در تق تق ...

...

تق تق

...

تق تق

لگدی زیر در زدم . صدای شرر آب آمد و زیپی که بالا می رفت . در را باز کرد و دستهایش را با شلوارش خشک می کرد و قطره روی دستم خرد

نمی توانستم تحمل کنم  رفتم درو و در را بستم . نشسته بودم به کاشی ها نگاه می کردم ، به اسم ها ،ه یادگاری و ب تا ریخ ها صدای قدم های کسی می آمد ، نزدیک تر که دوبار به در زد.

سیگارو فندک را از جیبم بیرون آوردمو آتش زدم

داشتم فکر کی کردم به تمام این اسم ها که کجا شنیدمشان که صدای محکم کوبیدن به در حواسم را پرت کرد ، شیر را باز کردم شلوارم را بالا کشیدمو زیپم را بستم .

در را باز کردم دستهایم را با شلوارم خشک کردم که کسی مرا کنار زدو در را بست .

راه افتاد دستش را که شست رفت توی راهروی درست به طرف اتاق من. پشت سرم صدای قدم های کسی تکرار میشد ، یکنفر دیگر.

قدم هایم را تند کردم  ؛

به در اتاق که رسیدم دستی داشت روزنامه را از  زیر در می کشید .

دل تو دلش نبود گیج دورو ورشو نگاه می کرد یهو برگشتو تند دوید به سمت  دستشویی .

داشتم می دویدیم نا خودآگاه جایی نزدیک تر از دستشویی نبود شیر آب را باز کردم به صورتم پاشیدم سرم را بالا گرفتم با آیینه ای که که ترک خورده بود.

 


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :7  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7