برای چندمین بار می دیدمش؟ بارها از خودم می پرسیدم
.
این ها
همه قبل از اینه که بار ها بارها سعی کردم نبینمش ، وحشتناک ترین صحنه که میشد توش
قرار بگیرم باز کردن در بود روبروی من برای چند ثانیه! چند ثانیه
دری
باز شد، این چشم در برابر چشم، خط شکسته یک عینک که روی نگاهش آکسان می گذاشت ،
عینکم را جا گذاشته ام اما درست می بینم چشمهایت مانده مانا تر از دست هایی که روی
سرم با دیدنشان هر بار فشار می دهم.
باید نفس
می کشیدم ، قلبم که تند تر می زند صدایم در گلویم گیر می کند و حواسم را می دهم به
پرتابگری که پرتش کند آنجا جایی که نبینمش
چشمهایت
را می گویم،
باید
به خودم چیزی می گفتم ! به کفشهایش نگاه کن همان هایی که با تو می بردند تمام
پاییزو زمستان یک سال را.
سالی
که در آن 21 سالت می شد.
و برای
تولدت کفشی خرید سیاه مثل شب هایی که در آذرماه تولدش یلدای نا تمام ادامه ای ست
که ستاره هایش جان می سپارند روی کیک تولد کودکی که به دنیا نیامده.
سوار
ماشین می شوم کنار دست من کسی است؟ حمید این موسیقی را بلند کن موسیقی دو نفره مان
، نیکو تو با آن لبخندهایت دنبال کجای جا مانده در نگاه رو بروی در دوستت می گردی.
همه
فهمیدند، مغز خر در طباخی معالی آباد سرو نمی شود.
نفس که
سخت می شود ، قلب که تند تر می زند و جان در راه باز می ماند ، مثل در کلاس که این
بار بسته می شود.
ادامه
در پشت زبان نفس گیر گیر وووووووووو من تورا که آخر اسمت آست ، او صدا می کنم.
صدایم
را نمی شنود .
و این
مرد شبیه از آن سو صدا می زند ای ساربان ، و تو هر روز دم در گوشت زمزمه می شود
یادت
مانده؟
من دقیقا
می دانم گرگ و میش این غروب را تابستان سال جدیدی زایید که
از گرمایش سوسک هایی که مرا بابایی صدا می کردند زیر نعش تخت خوابم از سمفونی این
مرد را تکرار می کردند.
ساربانی
که شترش را با یک ماشین آبی عوض کرده.
در ماشین
باز می شود ، چشم های من بسته و صدای تو است که رد می شود به خاکی که روی لباس من
می ماند برای نماز کسی که قضای سه شنبه های واپس مانده را در خیابان به نام خودش
صدا می زند
در باز
می شود ، در عمود میله ها در افق لهت ها و این منم که بلند میشوم ، می ایستم ،
میمیرم و در بسته می شود. درست روی چشم های تو
چشمانت به عذای کدام شب نشسته است
که بی آغوش در عذای گنگ سفیدش کرده ای
نخواب بگذار سیاه بماند
و من شب را دوباره در چشم های تو
به رود بسپارم
...من را سوزانده اند
تمام هند را که اشکهایت با خود می برد
در خیال این جست های واپسین آنچه را که طلب می کنم.. . آنچه را که احساس می کنم و با این همه در این بین
چیزی که بر شانه های من سنگینی می کند ، خستگی این روز های من است و در منظر من
جهان در انتظار خنده کودکانی که نمی دانند چه می بینند چه به دیدشان می آید. کسی امر.ز دید کنار پرده چرک خانه اش دست هایی که
نگرفته لمس کردن بار این ... خستگی را و در کنار لبخد ِ عکس های آدم ها بر پیشانی
صفحات هویت آزادانه
چنین به من گفت! گرم در آواغز کولر ها که هیچ گاه خنکم نکرده اند و
حالا بیشتر از دیروز های من سرمای ملحفه را بر بسترم حس می کنم و فرادا به این
اطمینان که سردی را جز مرگ نخواهم داشت.
یک در برابر یک
. ایستاده
خیال
ما در تجمیع دو تن شاید یکی باشد
سایه
یا کسی که با خودش را در آیینه دوئل می کند
جایی که من زندگی میکنم
هوا
هست
زمین
......
نبوده ام آنجا اما شنیده ام.
..که
برای شما هم هست
امابیشتر از کنسرو هایتان برایم بفرستید
نمی دید
داشت می افتاد
پله پله روی هوا
به زمین که رسیده بود زیر چرخ های دوچرخه اش له شده بود
بلیت شانس تو برنده نمی شود
این را پدر گفت و گوشم را گرفت
-
این شکلات گلویت گیر می کند
این را پدر گفت محکم به گردنم زد
...-
ساعت را که را که دست راستت گذاشته ای
اخم هیچ نگفت و مادر بود که کفش هایم را لب در گذاشته بود
توضیح
صحنه درقسمت
چپ آوانسن صحنه تخت خواب دو نفره ای قرار دارد که با نور ملایم ( ترجیحا آبی) روشن
شده است . نور به آهستگی می رود . دری که
که در قسمت انتهای صحنه قرار دارد بار می شود]صدای باز
شدن در[ از پشت در در نور شدید به سمت تما شاگران با باز شدن
در به تدریج روشن می شود. نمای سیلوئت
زنی که از در وارد می شود دیده می شود . نور می رود در صحنه یک تخت دو نفره ، یک ساعت آلارم دار (ترجیحا کوکی)
که صدای تیک و تاکش می آید و شمع های خاموش که سراسر صحنه را در بر گرفته اند. مردی روی
تختش خوابیده است و قل می خورد . ساعت زنگ می زند . مرد با بالشش روی ساعت می کوبد
.همچنان که ملحفه روی صورتش است . در به
آهستگی باز می شود . زنی جوان با اندامی خوش تراش وارد صحنه می شود مرد :حوصلتو ندارم ، اه باز دور بام گوله شده ]اشاره به ملحفه [ ]سرش رامحکم
می خاراند چهره او مشخص می شود او جوانی با موهای نسبتا
بلند است با حالتی بهم ریخته او دستش را را از تخت به صورتی که به دنبال چیزی می گردد
آویزان کرده است همچنان که موهایش را می خاراند[ زن : ]با نگاه
بی تفاوت اما زیز زیرکی به صورتی غیر معمول هوای مرد را دارد[ هنوزم باورم نمیشه تو همه اینکارارو با دستت انجام می
دی ! ] زن در صحنه به شکلی
موزون قدم می زند و شمع هارا روشن می کند [ صدای
تیک و تاک ساعت......................................... مرد : اون لعنتیو خفش کن ، من نمی فهمم اصلا چرا خریدش
!؟ زن : کدومش ، ]با مکث و
چرخی موزون و لحنی خاص[ اینجا چیز ای رو شن زیادی هست مرد : این ساعت دیرینگ دیرینگی لعنتی و می گم زن : ]با لحنی
تمسخر بر انگیز [
یادت رفته برای روز تولدم خریدیش؟ مرد : چه فرقی می کنه ]
عصبی
و کلافه ،همچنان که دنبال چیزی می گردد[ زن : اولین بارت نیست ]عصبی و بی
حوصله[ مرد : ]غر می زند[ اه ف بار چندممه زن : همیشه باید از یه مرد اینو انتظار داشت ، حتی شبای یکشنبه ]زن به آرامی
روی تخت می نشیند[ مرد به شکل شهوت
انگیزی به او نزدیک می شود مرد : بیا ]نفسی عمیق[ زن : خودتو بکش اونور ! مرد : ]ناراحت و
عصبی[
بلند شو ! قهوه می خوام با پای سیب ، این کار بعد از اینه که سیگارمو
پیدا کردی زن : لابد قراره تو روشنش کنی؟ مرد : تو روشنش کن ]فخر فروشانه[ زن: من فقط شمع ها رو روشن می کنم ، شمع های شب یکشنبه مرد : دیشب و می گی زن : برای تو فرقی می کنه ؟ ]
می خنند [
در صحنه قدمی می زند ساعت را بر می دارد و شمع ها را فوت می کند
. [ تموم شد با صدای این لعنتی مه معلوم نیست کی خریدیش
. مرد خمیازه می کشد و صدای جیر جیرک می آید نمای سییلوئت زن که کار تخت ایستاده است و صدای قلب و
صدای تیک و تاک ساعت می آید که زن باطری ساعت را در می آورد . و شمعی را که در دست
دارد فوت می کند.
روز گذشت ،
شب مانده کنار دستکش آشپزخانه و کارد برای برش تکه دیگر از تنش ، تن من این نعش نا
خوانده به اختیار هوا، لرزشی کوتاه و ضربه ای بلند از زخم شروع میشود به رگ.
می چکد می ریزد و سرد در تمامش رنگ می دهد به هوا. خاکستری شدی ! خیالت نمی کردم.
که سیاه شده باشی . تمام شد، منتظر صدای ساعت و جیق زنان نشدی ! مادرت کدامشان است که سر به زمین می زند .پدرت
ایستاده است در گردنش می افتد زنگ صدای چاوشان هر جایی . سبز است! این جا زاده ای
خانم پسر کوچک سفیدت را . دستت رسید که سنگ در آغوش بگیری و به سرت بزنی . خوابیده ؟ نمیدانم
! واعظان گفته اند که دستهایش را بالا گرفته و روی یک پایش ایستاده. تدفینی در کار نیست ! مراسم برگزار نمی شود .
به جمال عاملی ودسته های زنجیر بسته اش بر تنت چه ریسمانی کوفته که اینگونه جم نمی خوری و حرف نمی زنی - خیابان ها می روند و بادها می آیند چنین که صدای برخوردشان در هم خورد می کند شیشه ها را - ایستاده ای؟ آری ایست بان ها مواخذه ام می کنند و از دست هایم با زپرسی - با خیابان می آمدی و با باد می بردی خیال
مرا در اطمینان سکوتی که صدایت را در آخرین ایست بازرسی گرفتنه اند
فرق هنر بازندگی این است که قابل تحمل تر است. بوکفسکی شاید دست زدن به تعریف هنر یا بررسی تعریف پذیری آن ما را با نسبیت عارض بر آن و شخصی نگاری های متعدد بسط می دهد، اما حال آنچه که پیش روی شماست نقبی کوتاه بر زیبایی شناسی فلسفی تاریخی هنر است از گذشته امروز در این مسیر به واژه هایی برخورد می کنیم که گاه به گوشمان خورده و گاه برای بیان مفهومی کلی از آن استفاده کردیم . واژه نامه ای که عمدتا ریشه ای یونانی و لاتین دارند.پس به این نتیجه زود هنگام می رسیم که پژوهش های هنر مارا به تلاش های فراسوی مرزهای ملیتی می کشاند و می توان گفت هنر قدرت خویش را را برای به کارگیری زبانی جهانی به کار بسته است ، گرچه گاهی در اشکال بومی و فولکولوریک نمود پیدا می کند که این مساله نیز بیان کننده این مطلب است که روشی ذوقی برای بیان عقاید ، آداب و رسوم است که نقش ارتباطی پیدا می کند که ان نیز در خدمت زبان هنر است. این مساله همیشه هنر را در ادوار و تاثیرات وارد بر آن به استقلالی می رساند که هماره دچار تغییر و تنوع است . همسو با نگرش های متفاوت متاثر بر آن می توانیم بگوییم که هنر امروز از مفهوم دیرین آن که به خلق زیبایی تاکید داشت فاصله گرفته و به مفهومی نسبی در ذهن مخاطبش تبدیل شده است. مخاطبی که درکی مستقل از زیبایی و زشتی دارد و جهان را با آن چنان می بیند که خود می خواهد. بنابراین هنرمند موظف است با برخورد نشانه شناسانه دست به ایجاد ارتباطی بزند که حاصل اندیشه هایش است و این چنیین او مخاطب را در فضایی قرار می دهد که می خواهد . دورترین اتفاق ملموس برای ایجاد این فضا باز می گردد به پس از جنگ جهانی دوم ، آنگاه که دادائیسم در بهت و خرابی ویرانه های جنگ جان می گیرد و در عمر کوتاهش زبانی تیز و اعتراضی را انتخاب می کند که با تاویل در آثارش به مخاطب این اجازه را می دهد که بیشتر بیندیشد به حادثه ای مخرب که جهانی را در غرور و نادانی به سوی مرگ انسانیت کشاند. پس از آن سورئالیسم در امیدی نو در ادامه دادئیسم ظهور و همان تاویل را در اختیار گرفت بی آنکه زبان تندی به کار برد و اینگونه مخاطب بیشتری را جذب کرد و به واقع به مهمترین جنبش هنری قرن بیستم تبدیل شد و در آغاز الفبای هنر مدرن جای گرفت. و هنر مدرن با در آمیختن با جهان اندیشه و زبانی آزاد و جهانی به فراسوی اتفاقی آنی به هنر پست مدرن رسید که اتفاق آن زمان و مکان خاصی را در بر نمی گیرد و جنبش ها در هضم کلیتی این چنین جای می گیرند. حال با افزودن چراها به این جملات در پی پاسخی می آییم! زیرا در این عصر استقلال هنرمند، شیوه و روش آن محترم شمرده می شود و درک مفاهیم به عهده مخاطب است و هنرمند به اثرش به عنوان خالقی نگاه می کند که پس از خلق موجودیتی مستقل به خود می گیرد و امکان بازتاب و تاویل هر اندیشه ای از آن به واسطه نشانه ها ی به کار رفته در آن وجود دارد. و این موضوع که هنرمند کیست؟! که با سوالی چالش بر انگیز به آن پاسخ می دهیم. آن که لزوما اثری را خلق می کند هنرمند است؟! آیا وی نسبت به زندگی روزمره اش نگرش هنرمندانه دارد؟- هنرمند رسالتی را به دوش می کشد که با آن زندگی کرده باشد در کوچکترین روابط زندگی تا بزرگترین پدیدهایش - بنابرین نمی تواند به عنوان یک سرگرمی مطرح شود بلکه یک زوم است که سراسر زندگی را در بر می گیرد و اینگونه تعارض بوقوع می پیوندد. هنرمند می اندیشد، نگاه می کند و می شنود. و دست به تغییر پیرامونش می زند تا به آرمانشهر مورد نظرش دست پیدا کند. حال او معترضانه دست به مبارزه میزند ، مبارزه ای ایده الوژیک که در اثرش ایجاد می کند. او اظهار نظر می کند و دست به چالشی گسترده می زند با تمام آنچه در پیرامونش احساس می کند. او فیلسوفیست که به زبان هنرش می اندیشد و می اندیشاند. اندیشه ای معترض ، متفاوت و در پی تغییر.
تنه ای در میان ضعف شاخه ها ، رقصی بلند می چرخاند و و خواب بر منظر نگاه عابران سرد می شود تا مرگی این چنین چترش را باز کند در خیال خاکستری خیابانی کوتاه،نشسته بر تکیه کوچکی و لمی به دیوار و این سو کودک مات می ماند و چشم می ایستد تا کالسکه اش رد شود.
جهان ، جهان من ، جهانی که در مای واپس مانده لبخند
باهم بودنمان از گرسنگی مرد. در افریقای کوچک و اروپای بزرگ؛ کجای کار ما می
لنگید؟! که عصای آزادی به دستمان دادند وقتی که پایی از ما گرفتند. ازتو می پرسید! کدامشان؟
چقدر فرق می
کند، لابد همه چیز را قبلا گفته اند تو ام شکل ویرجینیا و من هم مثل این مرد عینکی که با قاب
عینکش می شناسند که روی شانه اش جغدی نشسته ، اسم ها همین
انبوه عکس های پا ورقی با رزومه کاری و فنجان های طبق شده در پیشخوان کافه هایی که
تنها یک بار در آن دختری را دیدی. همین ویرجنیایی که خودش را در جیب هایش غرق می
کند و من دستم را در آن که کاغذی پیدا کنم با عکس یک مرد دیگر که رنگ هایش سال به
سال عوض می شود . و همه جا هست از
دیوارهای پیش ساخته تا روی کاغذ های مساوی که عددها را حمل می کند و تو
هم آن ها را و حالا خبری از عکس ما نیست. من؟ بگذار لای
کتابها و خفه ام کن با یک شماره و دیگر ننویس! حوصله ام سر
رفته از اصرار به ماندن وقتی حتی تو نیستی کنار دستخط و زورم نمی رسد به این حرف ها
که تکرارش کنم، تو گفتی و من نمی گویم لابد مرد عینکی خودش را خفه کرد و من خودم ر
آویزان می کنم برای یک بار و همیشه می
خوابم در رخت کرمها تا زبانم را بخورند.
وقتی از زمین بلند شد ، زمین جابه جا شده بود و مدار
خواب روی رخت خوابش ، نوار بیداری را با سازهای تکراری می نواخت. بیدار شده بود؟ -
حوصلتو ندارم ،
اَه بازم دور پام گوله شده ]سرشو محکم می خاروند و قل می خورد[ -
تو همه
اینکارارو با یه دستت می کنی؟ دستش افتاده بود
، یکم مونده بود برسه به زمین ، بدون اینکه نگاه کنه دنبال جعبه سیگارش بود. -
حالا مجبور
بودم سرمو هم آویزون کنم تا ببینم کجاست -
اون لعنتی و خاموش
کن ، اصلاً چرا خریدیش؟ احمق تر از این
نبود که فکر کنه . بعد یادش بیاد که اونو خودش خریده ؛ برای تولدش -
تولد من؟ اولین بار که از
یه زن می شنوی ، یه مرد برای روز تولدش یه ساعت
خریده یه ساعت دیرینگ درینگی -
اولین بارت بود؟ -
نه ، نمیدونم
اصلاً ، اَه ،بار چندم بود که این لعنتی صداش بلند می کنه همیشه اینو از
دهن یه مرد شنیدم ، حتی یکشنبه ها -
خودتو بکش اونور بلند شو اصلاً ،
پای سیب می خوام ، اینا همش بعد اینه که سیگارمو پیدا کنی -
لابد قرار تو
روشنش کنی؟ -
من؟ -
من فقط شمع ها
رو روشن می کنم ، شمع های شب یکشنبه -
شمع های دیشب و
می گی؟ -
برای تو چه فرقی
میکنه! ؟ چون هر دو تاشونو با یه فندک روشن
کردی و برای من اون شمع قرمز که رو لبای تو خاموش شد و خوابم با صدای این
لعنتی که نمی دونم کی خریدیش. آذرماه 87 سبزوار
به این فکر می
کنم این صدا شبیه کدام آواز است ، این مرد شبیه کدام سرباز و این زن معشوقه عشق
کدام مرد است؟ این ها چه ربطی
به من دارد که به شکل بیمارگونه ای دنبالشان می کنم و تا شباهت کوچکی که خیالم
راحت شود خودم را بهشان بچسبانم!َ درست مثل فلز
های این برج که بالا می رود تا ارتفاعی که من تز آن می ترسم.
قطار می ایستد! حالا وقتش شده
که سوار شوی . نوار قرمز اجازه می دهد که قدم هایت بلند شوند که پسری از پله می افتد و دختری روی پاشنه نازک کفشش می کوبد،تق تق تق در بسته می شود! پسر که از دست
های درازش آویزان شده به در می زند و دختر در لبخند تمسخری رو بروی در هل می کند
ودر را می بیند که بسته است. کنار شیشه ،نگاه
ها به چشم می خورد و کوچک کنار لبها خم کوچکی بر می دارد صدای زنی بلند می
شود-اخبار ایستگاه و بعد و بعدش موسیقی تکراری مدام تکرار می شود در بهانه توفق و حرکت دوباره اش – و کسانی که باز از پله می افتند و در آرامش تکیه های کوچک صندلی خوابشان می
برد. این ها در
ایستگاه آخر پیاده می شوند و صدای زن که بلندتر از تاکید نامش و اینکه باید پیاده
شوی/ قطاری در مجاور
و پله در کنار این ها به می خورند مثل صدای زنگوله و بهم نگاه نمی کنند. آه، این زن چقدر
حرف می زند! -
آقا؟ _یواشکی
کنار گوشش_ من متوجه نمی
شوم و قطار نو سر می خورد به ایستگاه درست مثل کتابی که در جیب جا می شود. دستی به جلو
، هلی از پشت به داخل فشارت می دهد ، این
زن بس نمی کند از ایستگاه بعدی ، چراغ سبزی که در تونل سفید است
و دستگیره هایی که در دست جا به جا می شود. آهنگی دیگر
ایستگاه بعدی و صدای دوبار ه اش که این بار فرق می کند در توقف و ایستگاه من ؛
آزادی تقاطع شادمان در باز می شودو
تنها من پیاده می شوم.قطار می رود و من می مانم با پله هایی که بالایم می برند
درست روبروی دری که نور از روبرویش می آید و باد از پشتت به بیرون هلت میدهد. روز تعطیل،
خورشیدی که که همیشه اش را کدر می کند و اینبار هم خیابان ،نه، به همین سادگی رد
نمی شود. نگاه ها و تنه ها به هم می خورند و گوشه همین گوشه لباس
هاس مارک دار با عصای پلاستیکی آویزانند و
چشم های متصلشان به دنبال اتهام کوچکی در پیاد رو است. جلو همین جلو
،وقتی که زیاد تر می شود، دست ها هم بیشتر می شوند بالا با انگشتها و صدا یی که
بلند می شود از دختران که به آواز نام ایستگاه من فریاد میزنند . اینان بس نمی
کنند وقتی که مردان دستهایشان را گرفته اند و آوزشان را تکرار می کنند. نام تو ؟ و سیاه توده
دیواری که از آن کنسرو فلفل تعارف می شود و عصایی که در تن غلاب می شود تا از
رویمان رد شوند ، همین سو که تو می روی! و همچنین خورشید تیر ماه می رود. از ایستگاه من
در این گرد همیشگی و نمی ایستد در انقلاب
و تنها صدایش می آید عبور قطا ر من
، قطار ما که از آن رد می شود.
کنار میز ،گاهی
روی دست و چشمی که باز می ماند و ساعت که تیکش را تاک می زند. چای پشت هم با
برگ های سیاه و معلقی که حواس مرا دنبال می کند. او اینجاست !پشت خیال دفترم و
خودنویس را می دزد و تمام هوا را سیاه می کند تا چشمهایش بمانند و من که چشمکش را
زل زل دید بزنم. چه انگشتهای
کوچکی برای برداشتن این اوراق کفایت می کند که فوتش تمام خیال مرا بر باد می برد؛
از حرکت پلک هایم خسته می شود و حوصله چراغ سر می رود وقتی که فنجان را تهی درونش
سر می برد و نفس در بخار شیشه فشرده می شود تا فشار کوچک انگشتی که پاکش کند و آنسو
را ببیند. او آنجاست ؟ -
پشت شیشه در
اندود لباس کودکانه اش -
گل یا رنگ؟ -
هیچکدامشان را
نمی بینم! وقتی تمام سرم را دست تو روی میز فشار می دهد.
آخرین پست ها