صداهای اشتباه ، سرها به آنسو و همین گوشه که از
دستش افتاد. سرش از گوشه سبز جدول رنگش را عوض کرد و قرمز
شد!- هل شده؟ یا هولش داد؟-آقا رد می شود و خانم مات زمین. -
چرا بلندش نمی کنید؟ تمام پیاده رو سرخ شده! -
هی پسر ، یالا... همه راشونو کج کردن تو خیابونو و جیق!../لباسام،
کفشام –بچه
نیشتو ببند! -
لعنتی -
اه ،فیس ، احمق ، دهاتی! وسط این همه خم شده بود و یه فرچه تو دستش با یه
لباس کهنه سربازی تو تنش -
مگه نمیگم جمعش کن! از پله می افتد/ صدای مقطوع؛ سرتان را باز به
اشتباه برگرداندید دورم که می چرخد و صدا ، همه صدا ها را می شنوم.
این هفته تمام می شود عین چای روی میز و جای انگشتانت به
فنجانی که مانده است تا دوباره فنجان را پر کنی از چای همیشگی - این چای هم تمام می شود و دستهایت می ماند
کنار فنجان تا دوباره پرش کنی فضای میز مقابل و نوشیدنی همیشگی
تو را دیدند که می مردی دراز به دراز دستی بر گلو و گلوله ای بر سینه - صدایت می کردیم آنگونه که هوا را گذاشتی تا بماند بر ای آواز ترسان بام ها که نامت را صدا کند - شنیدیند جهانی و
هوای تو را به نامت صدا زدند
کنار هم ایستاده اند! ایست های منفرد در جایگذاری
صندلی های جا لباسی شده ؛ از دور خیال آمدنی و از نزدیک تکیه های کوچک هم صحبتی . ساعت ها، هوا و چشم ها -
شما منتظرید؟ ایستاده ! لبخند های کوچک لب های گاز گرفته ،
سوال های پی در پی از اینکه می ترسی؟ -
ما آقا؟ -
همین شما بله ، ساعت برای
پرسیدن هست! -
فکر می کنم دیر شده! حالا قدم هایشان را پشت هم قطار می کنند و می
روند. -
آمد؟ این ور آنور را نگاه می کند و صدایش می لرزد -
رسیدند صداهای دور از نزدیکی یونیفرم ها -
بجنب -
من؟ صداش می آد ، صداش میآد! صدای
اون -
اون؟ دست ها را گرفت کشید! -
کجا؟ -
مهم نیست ! همه با هم می ریم
. زمان می رود و صدا می آید! -
گوشاتو تیز کن،! داره می رسه -
کی؟ -
ما هیچ وقت ندیدمیش -
لابد نمی شناسیمش -
همینی که زیر پوتینا له شد. شب می شود و روز در چشمش بسته می شود
"سبز توئی که سبز می خواهم" آوای کوفته در رنگ لباس توست رنگ دیوار هم همین شده ایستاده در برابر و این باورم شده - ریشه بر خیابان و افتاده بر زمین، میوه ات
بهار سرخ از سرت که سبز بسته ای به آن
فکر می کنم که دلم تنگ می شود بریده ام! وقتی که دست هایم را برید ه ام لابد صدای جیق می خنداند و من جذب لباس کودکانه توام امشب همین شما
همین شما که اینجا نشسته اید منتظر قطار کدام شهر مرا همرا خود می برید ·
نمی دونم اسمش و چی بزارم تا
حالا از این شعرا نگفته بودم ، اصلاً خودمم موندم اما دوسش دارم اینو می دونم! اردیبهشت 88 شیراز
تصور یک بیمار، حواشی یک خواب
، من که وول می خورم ؛ حدس اینکه از پرتگاه طبقات فوقانی منظره خواب چه بی طابانه طاقت همسایه را
طاق کرده است. صدای کشیدن صندلی ها ، اینبار شاید خیلی فرق
نکند رنگ ملحفه ای که اجازه می دهد نور
پشت پلکهایش برقصد . -
رنگش را به خاطر می آوری؟ -
صدایش نمی رسد! لابد طبق معمول یک تکان به صندلی می دهد تا
بفهماند که راحت نیست و خیال من هم سر جای خودش تلخ ، رو میز با چای شیرین شده که
به انگشتانم بلند می شود.
مسیر گذر در لابه لای گریز ها ، اینجا سبدی میوه سبز در حصیر بافته شده ، نگاه می کنی؟ دست های سوخته زنان و جوراب های کاغذی در تنگنای صدا ها که قیمت را اعلام می کند! تازه است! گردادگرد دور او ، صدا ها ، انگشتها و خم کوچک لمسی بر آن -شما؟! -بگیر صدای اردک ها بلند می شود .! نوارهای پلاستیکی به پایشان بوی سبوس برنج می دهد و تخم مرغ ها با لکه های قهوه ایشان که مادر دم گوشش تکانشان می دهد. جوجه زرد! -دستت را باز کن! تنه نرم نوازشی بر گردنش که قلبش تند می زند . در دست های دختر نوک اردک و دست های مادر کیفی که همیشه پر است از صدایی که اردک ها در می آورند.-سری بالا- پرواز تیز دسته هایش که خیس می ماند بر کف اینجا، -غلط خورده ای با کفش های چینی ات -چرا آقا کفش های شما خیس نمی شود؟ کفشهای زرد شما بلند شده ، سبز از خزه و مادر که سر کج مرا با دست های تپلش می برد به جایی که جوجه ام خیس نشود. 8خردادماه88 شیراز
می زند بر دست
صدای آماده شده در خانه آخرش
و اینگونه می ماند
صدای زنی که در زایمان اولش مرده است
دست ها، انگشت ها؛ و رمق مور مور کننده ناتوانی ام.
تمام خیالات این گستردگی بر پیشانی بلندتان که مو از مو پرشده است تا باد را حس کنید و برقصانیدش.
چشم ،این چند چشمی که جا گذاشته ام،
روی دهانتان که باز مانده! تا باز می گویید که چه می گذرد.
گذشت؟
چندی در برابر چند و ایستاده اند تا به در گمان این که هنوز نگذشته است.
شما چه حدس می زنید؟
که در من این است ورمی که درد را چون لذت بی وزنی ام می چرخاند تا سر گیجه بگیرید!
همین دست سوده بر گلوی پر صدای جمعیتشان! و صدای من که گم می شود، و همچنان تنم زیر این صدا و پخش نمی شود!...
از رادیو ها و تلفن های دستی اتان،...
خیال خیال پردازی های کوچک و دسته جمعی،. این چند نفری که برابر یکدیگر در کنار قدم هاشان و گردن هایمان که خم در گیج نگاهی هستند که بالا پائین می شود. -نگاه می کنیم!... ازنرهای جدا مانده بر قاب های زرد خطابه ها انگونه حرف می زنیم! آواها بر کلام سوار نیستند و تنها تصویر هایند که می نشینند بر جایشان و اقلیم ها از رنگ ها گریخته اند. شباهت ها شوخی این وسوسه اند که ما را در برابر هم بگذارند. -جهان من این جاست ،جای خالی تو -شما را می گویم! کنار من بایستید ،حالا ببینید برف های پشت شیشه بر صورتم نشسته و شما سردتان شده است. لحاف ها پشمی اینگونه موجودیتشان را می خوابانند بر بسترت-تورا که زائیدم و تو را که نگاه می کنیم که چشم هایت را می خوابانی- -چه خوابی دیدی؟ این را که من نشسته بر بسترت .و پتورا روی دهانت می آورم تا از چشم هایت ببینند که چگونه نفس می کشی. -خوابیده ای؟ آنسو،پنجره را می بینند و ای ن سو که تو را-در این اتاق- در کف زمینی که بر آن پاها کوتاه تر و کفش ها بزرگترند -ما در اینجا زندگی می کنیم؟ -دیدمت تمام رخت ها را که نور کدرش پرده را قهوه ای می کرد. -تو اینجا خوابیده ای ویک پایه این صندلی لق می زند و تو از خواب می پری. سبزوار03.01.09
از بالا که نگاه می کنی تمرکزی عجیب در پیرامون پراکندگی نقطه سفید و سبز خارها به سادگی سیاه کردن یک برگه که به نامت نوشته شده به وزن نیوتن به زمین می کوبدت جائی که حالا ایستاده ایم : پرچم... حضوری شاید همگونانه به رنگ های توسی آبی آسمانی و صورمه ای رنگی که روبرویت بر پرچم ایستاده و باد تکانش میدهد. اینجا... به راحتی می فهمی که جز خدا هم کسی برای دیدن شبانه روزیت هست و حساب دسته جمعی که باید پس داد به پیاده روها و راه رفت حس خوبی ست لابد وقتی تنها نیستی و غذا را به تنهایی نمی خوری. چراغ... چشمک می زند و کویرآبی و قرمز می شود و می ایستی تا بدرقه ات کنند به خوابگاهها که درشان را از فلز ساخته اند و شبانه در امنیت خوابت می برد و دیگر خواب نمی بینی.
کنار نبش ها مردان مضطرب زنان کج گردنه های تکیه کوچکی و کودک ،.. که کلاهش را سرش می کند
دست
ها را روی هم گذاشته ام پاهای
توام و منظر
برابر از روبرو -نگاه میکنی؟! ساکت!... هم
همه ها در آهنگ از تو می خوانند معشوقه
های بالغی که سیبیلشان در نیامده است 87/8/22 سبزوار
فرض های پی در پی میان وهم ها، گفت و گوهای بی طرفانه در مرز تکرار برانگیزش و تصور این که هستی!.. واسطه ای به این واقعیت؛ خیال حضور یا موجودیتی محض به هر حال می توان حدس زد که زمان از صدا جدا شده و صدا هم خط چین را می پیماید -فکر میکنی؟ -من!؟ و عادت این که پشت هر سوال تنها سوال دیگری، در کوتاه ترین جابه جایی اتفاق می افتد همین من؟!... -به تو نگفته ام،می شناسی حالا تمام قیدها به پسوندهای جمع می رسند و توصیف ها به برتریتشان واینگونه است که نامت را تنها در انفراد خود خواهانه ای خطاب می کنم.
به جهان پهلوان خروس آبی روی سكوی پنج دایره دایره طلایت را كنار گذاشته ام رنگ پوست كدام تكه نقشه را به تو داده اند؟ سه گانه ای كه سرودش نواخته نشد تا نام قدیست بشكند كه اینگونه كه خانه ها را قوقولی میكنی بخر
گام ها ی یك در میان سازی كه دختران می نوازند می رقصاند گلوی چه چه صدای خوا ب را پسر خواب دیده ای؟ نه بیدارش نمی كنم دیشب خطابه بهشت را از قدیسان شنیده است كه اینگونه خر خر می كند
ملحفه ها روی هم کشیده شدند،خواب کاکلی بهانه عصر های سمج تابستانی است و این تاکید غروب است که صورتم را کرخ می کند و شور بر لبانم می ماسد چسبندگی پوست واری که جم نمی خورد.تا یک وجب بالاتر در سرم ، هوای گیج آبی در زمینه خاکستریش سوزن می زند به سرم و از پیشانی ام سر در می آورد دانه
های سفیدی که سرشان زخم شده ، زبر به ابعاد ناخنم که
بلند شده . اینجا
نشسته ام همین گوشه ، منتظر!؟ باید
اینگونه باشد. همینطور
که حدس می زنی باید به احترامش ایستاد، و گوشه سر را خم کرد و لباس اتو شده را
پوشید. همان گونه که من حدس می زنم،؟ لباس قرمز می پوشد و ناخن هایش را می جود و یا
هل می کند و دراز به دراز در دست هایش ولو می شود ، من
کدامشانم؟ همان که صدایم بلند می شود و
اما باز به قدش نمی رسد. مثل حالا که باید حدس بزند که ساکت نشسته ام و
سعی می کنم خودم را با اسمش سرگرم کنم و چیزی جز این که از هوا عبور نمی
کند -حرارتی سفت شده که عرق سردش در آمده- و باد می کوبد بر موهایش که یک
چند سانتی بلند شده تا برقصد از نم . و تنش که رمق نازک جانی است که جنوم
گرفته از آن تا یک مقیاس جدید که سرم را سنگین می کند این بین همه ساعت
به وقت گرینویچ تنظیم شده اند.
برق که می رود می آید تو که رفته ای نمی دانم آب روفته در سلسله خاک که این چنین جوانه اش کنسرو شده و چراغی که چشمکش را آهسته می کند وقتی که رسیدی باز می بیند درست شبیه من مات که شیشه اش به اندازه ی چشم هایش گرد شده سو می زند چراغی که مورب گرفته است شب را شوق جیرجیرک هایی که من را به اپرا دعوت می کنند و تردید زمان بر واحدهای مسکونی از این که شمعشان تمام نشود و زمان که برای رفتنش همه پشتش می ایستند و هلش می دهند که صدای ترانس ها زوزه می کشد آنقدر بلند که همه در نطفه نفرین می شوند کسانی که حرف می زدند کسانی که آواز می خوانند و من هنوز شکل همانم که سکوتش را گرد میکند.
پرده در چروک تازه حرکت انگشتانت می جنبد پنجره ای که آفتاب نخورده بادهم نمی خورد انگشتان تو که خورد زبری چرک گلهای بی رمقش را شاید به بهانه عکس بودنشان بر خورد و خشک شدند تنت را بگذار که ببیچاند و آنسو در خیابان ببیند عابری که ایستادی و گمان کند که نگاهش می کنی
آخرین پست ها