تبلیغات
شعر
دوشنبه 14 مرداد 1387  07:08 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

چه هوای بهتی در منظره اینجاست، صندلی های مجاور، آدم هایی که سرشان را کج کردند تا گوش های تیز بشنود و صدای مداوم تبلی که می زند .

روی سر من تا تمام تنم بلرزد و چشمم تار ببیند ، شب که افق را پنهان کرده تا مثل همیشه قطب نما بشوم به دنبال ارتفاعی که چراغش چشمک می زند و آنجا جنوب است و در یا را که گوش چپت شنید پشت سرت سبز شده غرب با خزه های سرد لباس های یقه اسکی ، و گوشم که بالا می رود با چشمم از عبور چشمک تازه ای که صدای فوت در گوشی در می آورد.

و فرار می کند تا دو هزار دوند ه که بالشان را به هواپیمای نیامده ای دادند تا بپرد. فلز های سبز و آبی و تلویزیون بزرگی که من دوست دارم در آن ها فوتبال تماشا کنم و خانه ای که برای پرنده های سفید سرد شده با طعم برفک یخچال و من که جمع شدم لای صندلی ها تا صدا روی من بشیند و هواپیما روی باند دستی که بریده ام با فلز نازک تنه اش از ترس و تو پیاده شوی روی دست های من از پله ای که هولت می دهند به درونم.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 خرداد 1388
چهارشنبه 22 خرداد 1387  01:06 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

دستم نه !... صدا هم به تو نمی رسد، چه خطاب ویرانگونه ای ب خواستن از خواب؛

                                                                                                 خواب كه تو را دیدم.

نزدیك تر ازآن كه لمس را از سودن دستهایت تا عریانی در بركشیدنم بود.

                                                                                    تو بودی؟

چند باری پرسیدم از خودم؛از موج های رادیو كه عوض می شد،از دورتر و مرزهای گمركی  كه تو از آن عبور كرده ای.

- به تو فكر می كردم كه جاده از رمق افتاد مهمانداران به اشاره گفتند كه رسیده ایم.

برلین-

از آسمان اهواز ،بالم كه نبود تنها چرخش فلزی چند آدم دو پا با لباس های سفید و شلوارهای سیاهو درجه های اریب طلایی با نظم تمام قد جدیتی كه كه می خواست اینجا بكشدم.

برلین-

سرزمین مادری اندیشه ات را می گویم ؛ از محل تولدشان كه به من گفته بودی از مادرم كه اینجاست.

در درمانگاه های فانتزی كه پزشكانی که پزشك به دنیا آمدند و پرستارانی كه خیاط ها را می  زئیدند تا حالا برای مادرانشان لباس راحتی بدوزند .    

_لباس هلی كتانت را پوشیدهای با رنگ های ابریش كه در هوا گمت می كرد.

_میخواهم با تو بپوشمشان

                              می خواهم برویم از دورتر،

و صدای آهنگ های شبانه ات ، شب ... یادم نمی رود چگونه عریان خوابت برد و من نمی خواستم كه خوابت را نبینم.

_به صدای هوا پیما عادت دارم؛ تو هم به هوای من

هو...........................................................نفس می كشمت ریه ات را وا كن،منشرم كن در هوای   اتاقت و تخت را برای من كنار بگذار.

                                        سوغات سفره ای شبانه امان را می گویم كه درنطفه های مملو ء  آن كودكستان كال پسرمان را می زائید.

مادرم آه ؛... درد بی امانیت را كه من زن بی قرار خوابیم كه مردی در تصور عریانم می خوابد و مرا خواب می بیند و چقدرمردن خوب است.

_اینجا در آغوش بزرگ و شكننده ات و دیگر اسطحكاكی از تعریق باقی نمی ماند كه خیس بوسه هایت شدم ؛ بوی زنانگی ات را كه می بردم تا آن برلین و اینجا كنار فرودگاه برای یافتن بوی جانت آمده ام .

-آمده ام لینجا همان جا كه تو بودی .

دستم مانده بر لمس با واسطه كه عبورت را رد كرده ، دستم نمی خورد صدایم را برای تو از جرم هوا كادو كرده ام در پاكت تلفن دستی ام كه اجازه می دهد این در وازه كه به سالن انتظار وارد شوم.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 خرداد 1388
چهارشنبه 22 خرداد 1387  12:06 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

شروع شد .کشتن هزار باره یک توهم و چند صدا ، تنم تکان می خورد؛ و لبانم خشک شده و دیوار ایستاده در قامت تصویر های خانوادگی ،با پدری ایستاده و مادری خم شده روی صندلی و برادران نردبانی و خواهری که صورتش تکان می خورد .اینبار هم پشت برادرانم پنهان شوم و تنم به خواهرم بخورد و نخ آستین لباس قرمز کاموایی اش را بکشم وقتی برادران بزرگم به ترتیب سیخ و متمایل می شوند و من گم می شوم در نگاه عکاسی که می شمارد و3 ،مادر مرا پیدا می کند با دست های گنده تپلش دستهای سفید و ریز و مرا فشار می دهد و مرا از دسترس دیگران دور می کند؛ تا درون لباسش و دستهای من که یک طرف پستانش را گرفته ام و دهانم تمام قدرتم از بودن است . او خوابش برده  ول می خورد ، دهان که بند آمد لباس نرمش را پایین می آورم  ، می نشینم نزدیک تلویزیون نمی دانم تا به حال نشمردم که چند دکمه دارد .اما 1و2 را یاد گرفته ام گاهی ام که از دستم در می رود برفک های تلویزیون در هم می لولند برای ایتنکه صدای تیزشان مادر را بیدار نکند دمه قرمز را فشار می دهم و سیاه می شود .هیچ کس نیست جز مادر ،بقیه ام نیستن حالا می توانم فکر کنم که به مدرسه رفته اند وپدر را که کجاست و گشتن از پنجره تا در فلزی و دیوارهای کرم رنگ که  هاشیه کبودش  در بی نوری اینجا خاکستری است، آفتاب ما در خانه همسایه است و من منتظر دختر دندان خرگوشی اشم تا با مداد زردش بیاید برایم آفتاب بکشد .  و آفتابش را که صدای مادرش می برد درون جا مدادی آهن ربایی و شب شروع می شود از دروازه راهرو بر پرده های چین خورده توری و تنها زمینی که قدم های من روی هاشیه فرشش رد می شود و مادر هنوزخواب است.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 خرداد 1388
چهارشنبه 22 خرداد 1387  12:06 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

زل زدم ،به چی هی دارم می پرسم اونم از كی؟، خودم

یهو زد زیر خنده ، بازم صداش در نمی اومد

بهش نگاه كردم از اون نگاها

بازم حرف نزد خندشم نگرفت یهو دیدم چشاش درشت شده داره نگاه می كنه به چی خودش نه،اون كه نبود؟بود راستیا خودشو اینو یه بار بهم گفته بودو

خوب مگه اونایی كه نیستن دروغ نمی گن

-خوب من حدس می زنم استعدادی به این بزرگی و ندارن (-مرسی ار نظرت

خواهش می كنم

حیف هر بار نمیشه گفت خب اگه ام بگی تو لا بد از رو نمی ری

 

حالا میشه تنهام بذاری_

خب ؟ نه اینكه نه ام عملی میشه

مگه تا حالا سعی كردی

آره خب

 

پس كی؟

من یادم نیست

-خب منم یادم نیست

 

الان چه شكلی ام؟:

                      شبیه احمق مورد علاقه من

علاقه

تو خودتو كجا گم وگور كردی الان باید یه خنده دو نفره داشته باشیم

رفته دقیقا" یه گوشه

-ترو خدا نپرس بازم

خدا

برو دنبالش ،پیداش كن و واسش تعریف كن اون وخ ببین چه لذتی داره یه شكم سیر خندیدن باهاش

 

-باز باید بگم ؟

ترجیه می دم خنگ صدات كنم

              خنگ تنفر آمیز من

 

چقدر؟

حالا یادت افتاد ماشین حسابم هست؟

نه اونو كه من ندارم با بد انگشتت حسابش كن

راستی همونیه دونه موند

 

خودتی؟

         آره دستامو دراز كردم منو نمی بینی دارم واسه تو شاخ می زارم

 

یادته سنگ هفتم و نذاشتی؟

                                 من همیشه كناره سنگا وا می سادم و تو می ترسیدی بیای كه نسوزی  ،یادتم می رفت كه منو بازی نمی دادن خودت می گفتی این نخودی واسه

دلت می سوخ واسم

هنوز پیداش نكردی؟

اون گوشه نشسته سرشو هی تو كاغذ تكون می ده

حالام بازم بهش هیچی نگفتی ،،؟

خب؟

می تونم خواهش كنم بری می خوام باهاش تنها باشم؟نه اون نگام نكرد.پس برو فقط برو

داری به كی میگی به اون نه این دفعه رو به خودم می گم كه نیست


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 خرداد 1388
یکشنبه 22 اردیبهشت 1387  09:05 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

 به فكر هیچكس نمی رسید كه من-همان پسركوچك تو سری خور- لباس دو ستاره داشته باشم با صلیب كلفتی كه روی سینه ام آویزان باشد.

روزی كه پیشوا می خواست نامم را ببرد ، تمام سربازان سیخ سر نیزه هاشان را به سمت خدا گرفته بودند؛ دست های قائم بر تنشان سر پیشوا را همسان سر نیزه ها به آسمان كشید و جهان در سرب دست ساز زنان ؛ فرمان شروع جنگ بود.

من همان فرانسوی گریخته از پاریس بزرگ بودم كه تمام جهان را زایئده بود و پدری كه هر جا می توانست باشد از ورشو تاول زده تا برلین كه معشوقه من در آن زندگی می كند .معشوقه من موهایش سیاه است!

پاریس نامت را برای همه برده ام حتی برای كوچك ترین لبخند ی كه در تو گم گرده ام؛ و همیشه اهل تو نبوده ام ،من پدرم بودم یك الجزایری كه باقی جهان را از از پستانم مادرم می مكیدم.

جهان من اینجاست بازهم تو را خطاب می كنم پاریس ؛ حتی اگر معشوقه تو را ندیده باشد و حتی تو را دوست نداشته باشد من هنوز یك مهاجر تبار اهل پاریسم،؛ پاریس بزرگ با هوش مصنوعی ناپلئون تندیس شده اش در میدانی كه من با لباس خاكستری فرمم اشغال كرده ام. حالا كه می فهمم من معشوقه یك فرانسوی را دوست دارم.

فكرم اسپانیاست سرخی كوچك پرچم هاتی دستمال گردن شده ، آه چرا تمام سربازان یك معشوقه دارند.

معشوقه ئوزف یك اسپانیاست و سباستین هم یك بریتانیائیی را دوست دارد ... نمی دان هنوز چرا فكر می كنم كه سباستین تو را دوست دارد و تو تنها منتظر كسی هستی كه برگردد.

بر می گردند تمام آنها را می گویم.جز من تنها كسی كه در كافه های پاریس به استعمال سیگارو قهوه فرانسوی و چش چرانی به زنان مشغول است . تا تو شكشان باشی.راستی دو سه باری هم با هم اشتباهی شده اند و من آنان را با تو اشتباه گرفته ام. با یك برج پر از پیچ و مهره ، با سرب دست ساز زنان اهل مونیخ . _اما معشوقه من یك آلمانی نیست و نه حتی یك فرانسوی من او را در تورین جا گذاشته ام ما با هم نامزدیم

_من او را دیده ام ،لبخند می زند و من خیره به شما نگاه كرده ام تنها هر دویتان كه همه شب هایتان شنبه است.

-چرا فیلیكس نگاه نمی كنی؟

_همان سر چوخه آلمانی ،؟

دیگر دیدنش برام فرقی نمی كند همه هنگ ما به مرضی دچار شده اند .او هم توبه كرده است با انجیل كوچك زیر صلیب سینه اش ،حرفم نمی زند می دانم او پیش هیچ زن فرانسوی نخوابیده و تو به پیشوا قسم می خوری؟

_من ؟من مسیحی نیستم اما عكس مریمی را در انجیلش به من نشان داد. گفت :می میری برای او .من اورا در لهستان كشتم.

_

_

_

_

برای اینجا سرمای منتظر سیبری تمام معشوقه هایمان چرا فیلیكس ؟چرا سباستین از تو می گویند ؟ _-شما افسر ما فوقی ومعشوقه من همان مریم باكره ایست كه در بستر نورماندی كنار م خوابید همان جا گفته بودم از برلین می آید و حالا تورا نوزادبزرگ من در اینجا سقط می كند.

 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 خرداد 1388
سه شنبه 7 اسفند 1386  03:02 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

روی میز حرکت می کرد. انعطاف پارچه از چروک پائین گرفته  تا ریسمان بالایش شکسته شکسته می شد . کوبید ِحالا کجای کار از توصیف بر می آید.ــلبخند می زند(روی در) چشمهایش همان چشم های نیمه وا مانده .رمق جنبشی حتی کوچک تر از حرکت بلا به دورمادر است.{فوت میکند} اندازه قدم را کنار یخچال ـ۱۲ فوت ۱ انگشت . ناخن های چرکی ات سفید شده از لکه های نشاسته در را برای چه باز کردی؟ ـمیوه بردارم * سبز نیست. سرخ نیست حالا زردش را بیاورید روی میز . بگذارید تا بردارم - شما هم اجازه داریدلبخند بزنید برای احترام تا پوستتان را نکنم . من!؟ همان جا تکیه بده ( خودت هم می فهمی که حوصله کندن پوستو ندارم)* پس سرخی زنانتو رو لبای من نلرزون

بذارش تو خم و چنگالم بیار . فصل گوشواره هام نیست. بازم گذاشتی تو  کوزه یاد گاره ننم ؟

ننه نیامرزیده ازدامنش که بریده تا لبشو نگه داره .

خمش کن  با دهنم حالا چکه می کنه . از چونم .


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 خرداد 1388
  • تعداد کل صفحات :7  
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7