تبلیغات
شعر - کسی که مانده گلدان را میبرد1

کسی که مانده گلدان را میبرد1

تاریخ:یکشنبه 13 آذر 1390-11:11 ق.ظ

 

کسی که مانده گلدان  را میبرد

 

 

 

نویسنده: سعید طاهرنژاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شخصیت ها

سعید

رحیم

صدای پدر سعید

 

 

صحنه اول

مکان نمایش فضای یک آپارتمان یا سوییت کوچک با مبلمان یک تلویزیون، تراس ، پنجره و یک گلدان که در کنار پنجره قرار دارد، زمان نمایش قبل از غروب آفتاب است.

 

صحنه خاموش است.نور به آهستگی می آید

صدای تلفن

سعید: برای تو چه فرقی می کنه ، تو که اینهمه داری فک کن اینو فروختیو به دیگهای نذری محرمت اضافه کردی!

مرد: تو نمی فهمی! اگه میخواستم اینطوری بذل و بخشش کنم الان مث تو درو رو خودم بسته بودم و منتظر مقرریم بودم!

سعید: /باخنده/ تو می فهمی /لای صحبت سعید/

مرد: گوش کن سعید

سعید : نه ، الان بهم بگو خوشحالی که می فهمی /با طعنه/

مرد: سعید

سعید: من که درام میرم ، خیر سرم این آپارتمانم هدیه ی گرفتن لیسانسمه ، ما که سال که دوازده ماهه  از هم خبر نمی گیریم. فک کن من اینجام

مرد:چرا حرف خودتو میزنی ؟ من مشکلم با این نیست که می خوای چی کارش کنی . حرفم اینه که این یارو از کجا اومده که من نمی شناسمش؟ من هزار تا گدا و گشنه مث اینو  میشناسم

سعید: نه ، دقیقا مشکلت همینه یه آپارتمان 45 متری تو اکباتان- حالا میخوای چی کارکنم؟ حالا هم که از وقت اداری گذشته ،منم ساعت 5 پرواز دارم. اینم بذار به حساب آپارتمانهایی که خریدی هفته یه بار کارتو نیم ساعته را می اندازن.

مرد: هنوز نفهمیدی پا پدرت چطور صحبت کنی

سعید: آره پدری که ندیده میتونه مردمو با دیسیپلینشون تقکیک کنه/صدای در زدن/اینارو گفتم دیگه چیزی جز خداحافظی نمونه ، بای ددی/صدای قطع کردن تلفن/

/صدای پا /

سعید: چطوری اومدی بالا؟تو که اف افو نزدی .

رحیم: بابا اینجا چقد تاریکه/صدای قدم زدن سپس باز کردن پرده کرکره ای-نور می آید/ این  آپارتمانتون کی درش بسته است/صدای زنگ تلفن ، سعید به سمت تلفن می رود و سیم را می کشد/ این روز آخری جواب مردمو بده شاید بخوان ازت خداحافظی کنن /کنار پنجره به گلدان زل میزند/ یه آبی ام به این زبون بسته بدی سخت تر از جواب دادن نیست.

سعید: این شب آخری ام نمی خوای ول کنی ؟ از اونا که خیلی وقته که خداحافظی کردم، چی شده حرص امت  برژوارو میزنی؟

رحیم: من حرص اونارو بزنم یا نزنم آخرش اینه که یکی مث تو بهم بگه دور از ادبه/با لحن تمسخر برانگیز/

سعید: /می خواهد قضیه را عوض کند/میشه دست از سرتنهایی اون بدبخت ور داری و بشینی؟

رحیم:/با طعنه/ با کمال میل اما اگه اجازه بدید قبل از اوامر جنابعالی یه لیوان آب به این گلدون بدم.

سعید: اون آب نمی خواد بشین میگم . هنوز نفهمیدی کاکتوس آب نمی خواد.

رحیم:آب نخواد ، آفتاب که میخواد.

صحنه دوم

سعید :میزازی آروم بگیرم؟ هان ؟ تو هم میخوای مث بقیه رو نروم پاتیناژکنی؟

رحیم: بیخیال رفیق پاتیتاژم دو نفره حال میده ، من به  یه نفر بودنم شک دارم چه برسه دو نفر ، خوش به حال شتر

سعید : بس کن بذار شب آخری آروم باشیم

رحیم: تو هم هنوز نمی دونی رحیم صداقتی که سه سال میشناسیش نمی تونه آروم بمونه؟، البته اینم هستا ، آدمی که نداشته باشه واسش فرق نمی کنه/روی کاناپه لم میدهد/

سعید: /به سمت آشپزخانه می رود/ چی میخوری؟

رحیم: فعلا هیچی !

سعید: /باز می گردد/ شلوار اون تو آویزونه ، اگه میخوای عوض کن!

رحیم: چه اصراری داری بابا، راحتم ، اگه بخوام خودم عوض می کنم

سعید: گفتم شاید تعارف  کنی

رحیم:چت شده پسر ؟ انگار بار اولمه که میام اینجا، خب باشه /شلوارش را در می آورد که یک زیر شلواری سربازی دارد/حالا راحت شدی؟

سعید:/می خندد/ بلاخره درست میشی تو/روی مبل می نشیند/

رحیم :لابد/باخنده/راستی آخرین باری که این حرفو زدی کی بود؟ فک نکن میدونم دقیقا نفر قبلی که ...

سعید:/وسط حرفش می پرد/خب نگاه کن...

رحیم: حالام میخوای بگی که وظیفه انسانیتو انجام می دی/پوزخند/بهم بگو الان که اینجا با اعتماد به نفس نشستی و نطق می کنی ،دقیقا می دونی چند نفرو له کردی تا برسی اینجا و از این حرفها بزنی؟

سعید: مشکل شما اینه که عجولید ، یکم صبر کن و گوش کن!

رحیم: / نسبتا جدی/تو وقتی حق داری حرف بزنی که بدونی چه خبره،لازم نیست تجربه اش  هم کنی/با طعنه/ نشستی تو خونه اتو میگی آررررره؟ میدونی به امثال تو چی میگن؟ تریپ مفت!در ضمن منو جمع نبند که کفری میشم!

سعید: آخه پسر جون  تا حالا فک کردی ما چطور باهم رفیق شدیم؟چه فرقی می کنه بابا ننه ی من کی ان، یا ننه بابای تو چی ان ، ما رفیقیم ، همون جوری که خودت صدا می زنی. از چیزی نمی ترسم خودم دارم بهت میگم، یادته تو موزه ی معاصر روبروی مجسمه هنری مور وایساده بودی، با همین اور نظامی؟ .... میشه با هم سیگار بکشیم؟

رحیم : بهمن می کشی؟منظورت همین اورست دیگه؟ میدونی قضییه کجاست ؟ اینجاست که میخوای همه چیو خیلی طبیعی جلوه بدی؛ آره فرق میکنه یکیش همین عکست که با دوچرخه گرفتی

سعید: دقیقا همینطور از خود راضی بودی،خب که چی؟

رحیم: همیشه خوشحالم از رفاقت با آدمای باهوش، اما چیزی که آزارم میده اینه که تو میخوای به شکل ناباوارانه ای قضیه رو عوض کنی. که چی؟ اون روز سیگار یا هرچیز دیگه میتونست باعث این بشه که باهم حرف بزنیم، به همون اندازه هم که نمی تونست ...

سعید: شلوغش نکن رحیم!

رحیم: چیو شلوغش نکنم؟ این که تو داری میری ؟، می خوای راستشو بدونی ؟ حسودیم میشه از جون کندن تو این خراب شده که تو اسمشو میذاری وطن و به قول بابام هیچکی واسه اراجیفی که من می نویسم پول نمی ده

سعید : میدونی فرق من و تو چیه؟ /وسط حرف هایش می پرد/

رحیم: آره اینه که تو بابات مایه داره منم بابام یه ارتشی بازنشسته که واسه نفس کشیدن خودش و زنش مجبوره تو آژانس کار کنه!

سعید: /کلافه/من هزار بار گفتم میدونم اینم هزار و یکمین بار میدونم ، درکت میکنم!

رحیم: فهمیدن تو به چه دردم میخوره! ؟/با بیخیالی/هیچی،  جز اینکه ،همین کسی ام که می فهمه با پرواز دوسلدورف ،فردا می پره،/طعنه/ راستی وقتی تو هواپیمایی این آهنگه رو بخون /با لحن تمسخرآمیز/گفتی می خوام رو ابرا همدم ستاره ها شم...

سعید: اگه میخوای نمیرم!

رحیم:/خنده عصبی، بلند میشود به سمت قفسه کتاب می رود/یعنی تو با حرف من نمیری؟سعید! /کتابی از لای قفسه در می آورد/دوش چه خورده ای دلا راست بگو ، نهان مکن، چون خمشان بی گنه!

سعید: میدونی دارم به چی فکر میکنم؟

رحیم: لابد به اینکه به این بدبخت آب بدی /حرفش را میخورد/راستی همه چیو جمع کردی؟

سعید:تقریبا، فقط یه کیف دستی مونده

رحیم:/با طعنه/که مهسا هم توش جا نمی گیره!

سعید: بس کن تورو به هرچی که اعتقاد داری!

رحیم: چشم تو مسایل خصوصی دخالت نمیکنم. اصول اولیه لیبرالیزم/با تاکید/احترام به حریم شخصی افراد و /با تاکید بیشتر/ و آزادی بازار سرمایه!

سعید: به به ، رحیم در مقام یک جامع شناس نطق می کند ، تحت تاثیر قرار گرفتم!

رحیم: /به سمت یخچال می رود/و به به تحت تاثیر یخچالی قرار گرفتیم که وقتی درش باز می شود مهسا می خواهد و گناه اول،عذر حوا می خواهد و گناه اول. /سعید نفس عمیق می کشد/ اگه به من باشه که ،یک دست جام باده و یک دست زلف یار / بطری آب را می گیرد و به صورت سماء می رقصد/ رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست، من از این آب میخورم شما چطور؟

سعید: اون دکمه چایی سازو بزن!

رحیم: طبق معمول باید چایی با این شکلات خارجیا بخوریم که دایی جان از فرانسه فرستادن!

سعید: نمی خوای بس کنی؟

رحیم: میشه اسم کوچیکمو صدا نکنین، ممکنه مدیر کافه متوجه شه و توبیخم کنه!

سعید: بیا بشین ! گفتی خودت درست کنی که این کولی بازیارو دراری؟/بلند میشود/

رحیم: باشه بابا اعصابت ضعیف ها ... راستی یه چیزی در مورد آب اینجا فهمیدم !

سعید: مثلا چی؟

رحیم: که آبش زود جوشه ،5دقیقه ام نگذشت!

سعید: گارسون مشنگ بخاطر اینکه آبو قبل اومدنت گذاشته بودم جوش بیاد!

رحیم: اووو باریکلا به فیزکدان مهاجرمون /تی را بر می دارد و لای پایش می گذارد و به سمت سعید میایدو با لحنی کودکانه/ آقا برام نقشه آلمانو بکش اگه چکمه ام کشیدی عیب نداره!

سعید: از دست تو رحیم  / بلند می شود به دستشویی می رود/

رحیم: نمی دونستم اسمم از این کاربردها هم داره /به سمت دستشویی می رود/یادم باشه وقتی یبوست گرفتم اسم خودمو صدا کنم/واکنش ناگهانی /شعور نداری دیگه /به سمت تلویزیون میرود ، روشن میکند ،تصویر آبی ست و با صدای بلند می گوید/آنتم می خوای ببری فرانکفورت؟ اونجا که میگن آنتن مانتن آزاده!

سعید: /از دستشویی بیرون می آید با حوله دستهایش را پاک میکند/ فک کنم باد زده افتاده.

رحیم: کار خودت افتضاحه، موقع نصبش کلی کچ مالیش کردم!

سعید: شاید باز دوباره گیرشون گرفته به آنتن و بردنش!

رحیم: /با لحنی تمسخر آمیز/ درب دستشویی باز است!

سعید: این شب آخریم گیر دادیا!

رحیم: به خاطره خودته، که رفتی اونجا به جای گفتن تروریست بهت نگن ، او شت!

سعید: تاثیر فیلم آمریکاییهاست که میبینی

رحیم:آره مخصوصا از نوع آبیش ،یه برفکی ام نداره انیمیشن انتزاعی ببینیم!

سعید: خب خاموشش میکردی!

رحیم: عب نداره یاد کیشلوفسکی نیوفتیم ، حمید لبخنده هست. خدارو شکر واسه همه چی اینجا یه معادلی وجود داره!

سعید: تو به من بگو الان تو آشپزخونه چیکار می کنی؟

رحیم: دنبال زعفرونم ،گفتم اونجا هم چایی گرونه هم زعفرون، حداقل یه چایی زعفرون بخوری، راستی یادم رفت شما مشکل مالی نداری

سعید:خفه میشی یا خفت کنم؟

رحیم: /آرام/ من که میدونم جز مهسا آزارت به یه مورچه ام نمی رسه!

سعید: دارم شک می کنما!

رحیم: سعی نکن ژست آدمای غیرتیو بگیری،دوست انتلکتوال مارو باش که قراره بره فرنگ!

سعید: بیا بشین اینجا کارت دارم!

رحیم:/درحال چای ریختن/ صبر کن اومدم/ سینی را می آورد روی میز می گذارد/ می گفتی؟

سعید:/برافروخته/قضییه مهسا چیه؟ بلاخره نمی خوای بگی دوستش داری؟

رحیم: من که هزار بار جلوی جفتتون گفتم که دوسش دارم ، مخصوصا حالا حسم بیشترم شده !

سعید: /سعی میکند جلوی خودش را بگیرد/یعنی این همه مدت تو کسی و دوست داشتی که...

رحیم: حرف دهنتو بفهم /عصبی /شاید نصف دوم زندگیم خواستم ادای آدمهای مث تو رو درارم ، اما یه چیزایی تو اون نصف زندگیم هست که به دختری که دوست رفیقمه میگم آبجی، بذار به حساب لحن همسایه های لمپنم /کلافه/ واقعا چی فکر کردی که اینو گفتی؟!

سعید:/رویش را بر می گرداند و وقتی که میخواهد بلند شود/

رحیم: /عصبی/بشین، کجا؟،  یه حرفی زدی که/ بلند میشود و به سمت تراس می رود/

سعید: حالا چرا رفتی اونور؟/سعی دارد رحیم را آرام کند/

رحیم: مگه کوری؟ بگو واسه چی گفتی بیام اینجا ،می خواستی بدونی...

سعید:/به سمت او می رود/ آروم باش، فکره ، میاد و میره ! خب بسه دیگه بابا، غلط کردم!

رحیم:آخه رفیق /سکوت/مرد، آخه منِ بد بختو چه به عاشق شدن ؟، اونم کی؟؟

سعید: /دستش را روی شانه رحیم فشار می دهد / یه چیزی گفتم که گفته باشم!

رحیم: این الان دست رفاقته یا رقابت؟

سعید: بس کن، من چند بار باید بگم غلط کردم؟

رحیم:/می خواهد قضییه را عوض کند/بلاخره دست یک خرده برژوای کثیف جلوی یک پرتولیا دراز شد! این لحظه تاریخی را چه کسی ثبت می کند؟

سعید : /اشاره به سیگار/اون لعنتی و بنداز /خودش به داخل خانه می آید روی مبل می نشیند کنترل تلویزیون می گیر و تلویزیون را خاموش می کند/

 رحیم: همین لعنتی بود بهانه رفاقتمون بود ، یادت که نرفته؟!

 

 

 

 

 

 

 



نوع مطلب : نمایشنامه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر