تبلیغات
شعر - کسی که مانده گلدان را میبرد2

کسی که مانده گلدان را میبرد2

تاریخ:یکشنبه 13 آذر 1390-11:14 ق.ظ

صحنه سوم

رحیم:/روی مبل می نشیند/ بابا این چایی یخ کرد ، بخورش/چای را بر می دارد و میخورد/

سعید: خب شکلات بخور!

رحیم: تلخ بیشتر حال میده!

سعید: این روزا چه می کنی؟

رحیم: چیکار دارم بکنم؟ از صبح تا غروب تو انقلاب داد "میزنم کتابای ارشد روانشناسی، جامع شناسی، فلسفه طبقه زیر جمعه هام میشینم پایان نامه اینو اونو مینویسم!

سعید: متلک میندازی؟

رحیم: متلک چی؟ تو پرسیدی منم چواب دادم!

سعید: خب من الان دارم به بهانه ی پایان نامه ای كه تو نوشتی میرم!

رحیم: خودتو نپیچون، تو اگه اینجوری هم نمی رفتی، یه جور دیگه می رفتی ؛ بسه،خسته ام سعید!

سعید: می خوام جبران کنم!

رحیم: من ازت چیزی خواستم ؟

سعید: نه، همینه که آزارم میده ، من باید یه کاری بکنم برات!

رحیم: خب پولشو گرفتم،/بلند میشود به سمت پنجره می رود/ چند وقته به این بدبخت آب ندادی؟

سعید: این روزها حالم خوش نیست!

رحیم: اگه تو حالت خوش نیست، پس من چی بگم جامعه شناس آینده؟! ،الانه که ننه بابات بهت افتخار کنن!

سعید: ننه بابا؟ بی خیال ، اما ، تو به حقت میرسی!

رحیم: حق؟ آهان اینم لابد نفر قبلیم می گفت، باشه پسر ! من که خودم گفتم نه دینی به کسی دارم نه کسی به من دینی داره ، من سالهاست باورش کردم ، از نیمه اول زندگیم تا همین الان، سعید من باورش کردم،  راستی اگه میتونی برام کارت پستال بفرست!

سعید: حتما ، چرا که نه؟ میفرستم!

رحیم: به كدوم نشونی؟ حالا من یه چیزی گفتم، تو چرا جدی گرفتی؟ ، خیالت راحت باشه رفیق ، لازم نیست کاری بکنی که تورو یاد چیزی بندازه!

سعید: اصلا چرا نمیری پیش مامانت اینا؟ کجان الان؟

رحیم: نمی تونم بابامو ببینم ، نه اینکه ازش بدم بیاد روم نمیشه تو صورتش نگاه کنم !

سعید : چرا ، مگه چی کار کردی؟

رحیم: خب تو چی کار کردی ؟

سعید: من نخواستم مث بابام باشم، یه بازاری که خیر سرش درس خونده اسو هر وقت می خواد خودشو به رخ بکشه میگه/صدایش را کلفت می کند/"جوجه میدونی من دانشگاه پهلوی درس خوندم؟"

رحیم: بابای من چیزی نمیگه ، اما وقتی نگاهم میکنه از صدتا فحش واسم بدتره ، وقتی بچه بودم یادمه لباسشو میزد بالا و میگفت رحیم بیا بابا ،/با حسرت/ منم آهن ربارو میگرفتمو میرفتم میچسبوندم پشتش!

سعید: الان من باید بهت حسودیم بشه!

رحیم : حسودی چی؟ حالا که بهش فک می کنم، به همون بابا آهنی كه تنش پر ترکش بود ،همون تصویرمم خراب میشه!

سعید: خب حداقل تو یه تصویری برات مونده که یه قسمتیش خوشاینده، من چی؟ از وقتی که یادمه بابامو ندیدم ،یا وقتی میدیدم كه با مامانم تو کل کل و دعوا بودن ،  بزرگ  كه شدم تازه یادش افتاد یه پسری هست که باید بهش توجه کنه !

رحیم: مگه بده؟

سعید : آره بده/با لحنی تهاجمی/الان دیگه به چه دردم میخوره؟ اون موقع كه میخواستم بفهمم بابا چیه و چی نیست کجا بود؟

رحیم: خب مادرت هم لابد همیشه سر کار بوده و تو پرورشگاه بزرگ شدی و عکسهای خانوادگیتم تو خزرشهر و کیش و این خراب شده ها تصادفی بوده!

سعید: خوشحال بودم که میتونستم سه چار روز باهاشون باشم!

رحیم: پس زر نزن که تصویر خوب نداشتم!/ با ادا اصول/

/نور به آرامی می رود/

 

 

 

 

 

 

 

صحنه چهارم

سعید: بلاخره یه جایی پیدا میشه، حالا واسه شام چی میخوری؟

رحیم: شاسکول نگاه ساعتو ...

سعید:  گفتم چی میخوری حالا؟

رحیم:  بازی و ریاضیه یا پاپانوئل قراره واسمون غذا بیاره؟!

سعید: با تو نمیشه حرف زد، پیتزا هم که طبق معمول نمی خوری پس همون کوبیده/به سمت تلفن می رود و سیم را در پریز می گذارد/سلام 1357 ،خاتم هستم لطفا 2 پرس کوبیده.پیاز یادتون نره !

رحیم: خوبه خوشم میاد فهمیدی من پیاز خورم ،کاش سیر ترشی ام داشت!

سعید: بابا شمالی!

رحیم: مگه چشه؟نه اینکه شمال برای شما بده ؟ ،  /سعید میخندد/ببند نیشتو ،کوفت!

سعید: یه جور حرف میزنی که انگار من، شخصا مسئول تمام بدبختیهای تو و بقیه ام!

رحیم:  همچین بی گناه هم نیستی، میدونی وقتی بچه بودی و میومدی شمال ، سرتو از پنجره ی ماشین بیرون میكردی و موهات اینور اونور میشد، من کچل بودم و تو دستم یه کارتون بود و روش نوشته بود ویلا؟!

سعید:  سهم من چقدره؟، مگه نیست که...

رحیم: هر وقت داری از جامعه تو جمع مشاهیر روشنفکری کافه گودو صحبت می کنی و  میگی جامعه از من شروع میشه، اونام با افه هاشون به به و چه چه میکنن و میزان محبوبیتتو میشه از لبخند دخترا  تشخیص داد...

سعید: من خیلی وقته دیگه کافه نمی رم. مث اینکه میخوای شب آخر انتقام همه ی بیچاره های جامعه رو از من بگیری!

رحیم: به به، جامعه شناسی که به یه سری آدم میگه بیچاره! خودش شروع میکنه بعدم میگه بس کن!

سعید: من شروع کردم؟

رحیم :آره تو شروع کردی!

سعید: تو شروع کردی!

رحیم:میگم تو شروع کردی ،پ نه پ من شروع کردم /بلند می خندد/

سعید: حالم از این ترحمت بهم میخوره،/عصبی/لعنتی می خوای چی بگی با این خنده ات،که حق داری؟

رحیم:/با خنده/نه اتفاقا می خوام بگم تو حق داری!

سعید: چرا میخوای همه چیو به چالش بکشی؟ به چی میرسی ؟ از مثلا حرفای فلسفی و جامع شناختی ما که تهش هم به دعوا میرسه ، چی عوض میشه؟ هان ؟ بگو؟

رحیم: دقیقا همین که خودت میگی هیچی عوض نمیشه ، اما قبلش به شکل ملیحانه ای میخواستی بگی نه ، تنها نقطه اشتراک من و تو همین حرفه که سرش وا نمیسی!

سعید: اگه خیالتو راحت میکنه ، آره!

رحیم:  خودتو خوب جلوه نده، واسه منم پپسی وا نكن ، اگه مگه ام نداره ، همینه ،/باتاکید/ دقیقا همینه!

سعید: خب باشه ، نمیشه بس کنی؟

رحیم:/می خندد و از خود راضی/چرا میشه!

صدای زنگ اف اف می آید

سعید:/به سمت اف اف می رود/بله طبقه 11

رحیم از کیفش کتابی در می آورد و ورق می زند و پس از چند دقیقه همراه با صدای زنگ در

رحیم: بوی کباب می زند، خربزه در دهان مکن!

سعید: /روی تلویزیون کیفش را بر میدارد با اخم به سعید نگاه می کند، صدای زنگ در، در را باز می کند ،نایلون غذا را می گیرد ،دو اسکناش 10000تومانی در میاورد/بقیش مال خودت/نایلون را بر میدارد و روی میز می گذارد/

رحیم: چه حرکت بشر دوستانه ای کردی/از جبیش قرصی در میاورد ، دلستر را از نایلون برمیدارد، بازش می کند و با فاصله از دهانش میخورد ، آب در گلویش گیر می کند/

سعید: صد بار گفتم اینطوری نخور، اونم با این لعنتیا!

رحیم: /می خواهد جلوی سرفه اش را بگیرد/ میشه خواهش کنم حداقل نصیحتم نکنی؟

سعید:/سرش را تکان می دهد و به آشپزخانه می رود/قاشق استیل طبق معمول دیگه!؟

رحیم:/ غذا را از نایلکس در می آورد/تو که میدونی چرا می پرسی؟ نترس خودم میشورمش!

سعید:از دست تو/قاشق و چنگال و دو لیوان میاورد/ به همه فک می کنی الا خودت ، آخه چرا این قرصها رو میخوری، باور کن باچیزایی که تو  مغزته میتونی یه جایی باشی مث من!

رحیم: /بهت زده/چی؟ جای تو؟ یکی بگه الان دقیقا جای توام، طبقه یازدهم و به جای اینکه عاروق روشنفکری بزنم می خوام غذامو کوفت می کنم!
سعید: بهت نمیاد اینقدر حساس شده باشی؟

رحیم:/رحیم بلند می خندد/بشین /پیاز را با وله می خورد./

سعید: چیز دیگه نمی خوای؟

رحیم: مهمونی الیزابتم دعوت میشدم انقدر مقدمات نداشت، حالا میشه به عنوان میزبان بشینی ؟

سعید: بازم نون نذاشته!

رحیم:/بلند می شود/ بگو کجاست میارم، 2 پوینت ازت کم میکنم!

سعید: تو یخچال فقط باید بذاری تست بشه!

رحیم: /بسته نان را میاورد /  چیه این سوسول بازیا  / می نشیند/

سعید:/ با غذا بازی میکند / انگار خیلی گشنته؟

رحیم:/غذارا تند تند میخورد/ آره باور کن از صبح هیچی نخوردم، راستی میدونی چیه/غذا در دهانش/ یه لذتی هیچ وقت حس نکردی که کنار غذات نون سنگک باشه!

سعید: /متفکر / واقعا چی شد؟

رحیم/غذا در دهانش است و اشاره می کند به دهانش/اینم تست با کلاسی بود لابد؟ دیدی حرف نزدم،خوب چی  شد./به غذا خوردن ادامه می دهد/

سعید : امشب گفتم بیای که باهات حرف بزنم /رحیم با سر اشاره می کند/ من مدیونتم، تو باعث شدی که من خیلی چیزها رو بفهمم ، پایان نامه و خیلی چیزها ،  فکر می کنم باید یه کاری برات بکنم!

رحیم/لقمه غذایش تمام شده /مدیون چی؟ اصلا چی میگی میخوای با این حرفا مسئولیت چیو بندازی گردن من؟

سعید: چته تو ، از مسئولیت میترسی؟

رحیم: آره که میترسم ، به اندازه کافی مسئولیت رو دوشم هست ، طاقت یکی دیگشو ندارم.

سعید: تو نمی خوای از خودت چیزی بگی؟

رحیم: چی بگم؟ معلومه آدمی که اینجور حرف می زنه چشه و چی بهش گذشته.اومدی یه غذا بدی و بعدش از دماغم دراریش/غذایش را نصف کاره رها می کند/حالا کی میخواد اینارو بشوره؟

سعید: نترس فکر اونم کردم ، فردا زینب خانم میاد خونرو مرتب میكنه!

رحیم: توکه فردا نیستی ! کی پول اون بنده خدا رو میده؟

سعید: هفته قبل باهاش حساب کردم!

رحیم :/ روی تلویزیون گوشی سعید  را بر میدارد/ اینو چرا خاموش کردی؟/اشاره به تلفن همراه/

سعید: مهمه روشن یا خاموش بودنش؟

رحیم:خب هست که میگم ،من فردا ساعت 5 باید پاشم.این پاکت محضر میتونه منو فردا بیدار کنه؟

سعید: شاید بتونه! اصلا چرا خودت گوشی نمی گیری؟

رحیم:/در حال خمیازکشیدن/یکی از بزرگترین حوادث زندگیم این بود که اتوبوس گوشیمو با خودش برد ، بعد  از اون چند تا مساله پیش اومد/مکث،روی مبل لم می دهد/اولیش اینه که مطمئنی آدمایی كه  یهو حس می کنن وجود داری بیخیالت میشن،دوم این که  کسی که حوصله کسیو نداره لازم نیست یه خط 5تومنی بخره و یه گوشی گوشتکوبی، که به حرفهای دوست دختر دوستش گوش بده /بی حال و بی حال تر می شود / اونم فکر کنه تو داداش نداشتشی!

سعید:رحیم/با صدای بلند/ یکم وایسا ، اول غذا، بعد خواب ، یه وقت از متلکات کم نشه!  رحیم:/ادامه میدهد/و در این صورت من از چندتا فاجعه جلوگیری کردم /مکث/ مهمترینش اینه که دوستت دیگه لازم نیست فک کنه که تو تو کار دوست دخترشی!

سعید: آخه لامصب، مادرت چی ، اون چطور از حالت با خبر میشه؟

رحیم:/بین خوابو بیداری / خوب شد گفتی، میگم یکم سختمه/ کارت تلفن را از جیبش در میاورد و به سعید اشاره می کند/ اینم فقط برای مادرم"شه جان مار دور "    /به زبان مازندرانی/

سعید:خوبه که تو داریش ،من چی...

رحیم: مگه چی شده ؟ میخوای بگی رفته زیر آوار ؟ نه رفیق برو مترو ایستگاه شریعتی پیاده شو ، راستی تخصص مامانتم بدردت میخوره /باخنده/

سعید: آره ،اون حتی نخواست حال منو درست کنه، چه برسه اون بدبختهایی كه هر روز تو اون خراب شده صف میکشن !

رحیم: آخه مردکه پس چرا آدرسشو دادی من برم پیشش ؟، هیچی به هیچی یه زاناکسم ننوشت که دلمون به خواب شب خوش باشه!

سعید: شب آخری نمی تونی یکم دیرتر بخوابی؟، رحیم میخوام بدونم این کیه که بعد از سه سال هنوز نمی شناسمش!

رحیم:/ چشمش را باز می کند/مگه من میدونم تو کی هستی؟پسر از همین الان تمرین کن ! تو داری میری به مهد لیبرالیزم پس حریم شخصی چی شد؟ بذار همه چی سر جاش باشه ، اصلا فک کن من یه پسری ام که 17 آبان 87 روبروی مجسمه هنری مور تو موزه وایساده بود و تو خواستی باهاش سیگار بکشی و بعد سیگار کشیدن، بهت یه کارت داد و گفت ،اگه فیلم خواستی به این شماره زنگ بزن ، بعدشم واست فیلم میاوردو یه شب دیروقت وقتی واست فیلم آورد تو گفتی بیا تو خونه ، می خوام شب آخری تنها نباشم ،  اون بدبختم اومد و همونجا خوابش برد!

سعید: تو چطور تونستی اونو بنویسی؟ نابغه ای یا سوپر قهرمان؟!

رحیم: پولشو گرفتم!

سعید: اَه ، توام منو کشتی با پول ، پول ، پول!

رحیم:/بی حال/هاهاها خب اگه برای تو مهم نیست برای من هست!

سعید: حرفو عوض نكن ، من میخوام بدونم تو کی هستی!

رحیم:/بلند میشود به سمت آشپزخانه می رورد ،تی را لای پایش می گذارد و جلوی سعید می آید/من هری پاترم اسم مامانمم جی کی رولینگه/تی را گوشه دیوار می گذارد، روی مبلمان می نشیند/بعضی وقتها  فرقی نمی کنه ، یعنی به نظر من هیچ وقت فرق نمی کنه که کی کی باشه، مهم اینه که کجا باشی، اونم یه تصادفه ،  حالا لزوما قرار نبود مجسمه چراغ باشه و من علاالدین که تو پیدام کنی ، یکی دیگه ام تو این تصادف بود، درست 13 روز که بعدش به خودم گفتم کاش هیچ وقت اونجا نبودم!

سعید: مهسا ؟

رحیم:  گفتن اسمش چیزیو عوض میکنه؟البته کاردرستو اون کرد! تو قبل از من میشناختیش ، لعنتی چرا باید بهم معرفیش می کردی؟ اونم تو اون کافه مزخرف که هروقت از جلوش رد میشم تراژدی وجود خودمو دوره می کنم!

سعید : خب؟

رحیم :آخه احمق جون تو نمی تونستی از چشمهام بفهمی چه خبره ؟، از دستام که روی لیوان دلستر تق تق می کرد؟/مکث/ سعید تو فهمیدی و به شکل خودخواهانه ای خواستی اثبات کنی که بهتری!

سعید: تو چرا هیچ کاری نکردی؟

رحیم: چی کار میکردم وقتی به من گفتی بیام تا بگی ازم بهتری؟ ، پسر من یه عمر معنی تحقیرو زندگی کردم، الانم خودم بهت میگم بهتری ،میدونی از چی خنده ام میگیره ؟ از اینکه تو نفهمیدی یه کسی که شب و روزش با کتاب و كتابفروشی های انقلاب می گذره از کجا میتونه این همه بدونه! یادته بهت یه کتاب دادم/نفس عمیق می کشد/میرا ، از همون لعنتی شروع شد، میرا ، آره مهسا منو یاد میرا می انداخت!

سعید: میخوای باهاش حرف بزنم؟

رحیم: اینم گزینه خوبیه برای تبرئه کردن خودت، میخوای بهش چی بگی؟ بگی این یه بچه گداست که با استاد فلسفه اش گلاویز شده و استاده چون نمیخواست قبول كنه یه جوجه دانشجو ازش بیشتر می فهمه ، اخراجش كردن؟

سعید: نگفته بودی؟

رحیم : حالا که گفتم !

سعید: چته؟

رحیم: باید چم باشه؟ ...حالا مهسا کجاست؟

سعید: لابد تو ویلای باباش تو دریاکنار  داره ویتامین دی میگیره زیر آفتاب!

رحیم : چه کاریه ؟تو زمستون ؟ از یخچالت تو بر می داشت قرصشو !

سعید: اونجا جز ویتامین  چیزای دیگه ای هم هست!

رحیم: آهان میدونم از اونا که تو میتونی فراهمشون کنی، درخت ، ویلاوژی...

سعید : تو هنوز این دخترها رو نشناختی!

رحیم:/خمیازه های ممتد/ اتفاقا خوب شناختم ،باهات مث یه بازیکن فوتبال برخورد میکنن ، وقتی مصدوم شدی تعویضت میکنن؛ شکر که ما بازیکن نشده خداحافظی کردیم ، تو که فیکس بودی چرا تعویض شدی کاپیتان؟

سعید : بخندم؟

رحیم:/گویی از حال می رود/یادت باشه شارژ اون قاقالیتو ببری که به جهان وصلت کنه!

سعید: آره برداشتم/سرش را بر می دارد می بیند رحیم خوابش برده است/

سعید پتویی روی سر رحیم می اندازد وچراغ ها را خاموش می کند ؛ نور می رود

نور کمی در صحنه است سعید در صحنه است به سمت تلفن می رود و سیم را به پریز می زند ، چمدان هایش را گرفته و از صحنه خارج میشود ، صدای در به آهستگی که بسته می شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه پنجم

نور به آهستگی می آید

صدای زنگ تلفن

رحیم بیدار می شود گیج است تلفن چند بار زنگ می زند و به دستشویی می رود

روی پیغامگیر.

صدای سعید: زنگ زدم بیدارت کنم ، هواپیما تا 10 دقیقه دیگه میپره،خیلی حرف دارم که بزنم اما وقتم کمه، می خواستم دیشب بهت بگم اما... راستی من یه کاری کردم ،خونه رو وکالت زدم به اسم تو ، لطف کن نذار به حساب ترحم و این حرفها ، فقط خواستم حقیو که به گردنم داری ادا کنم  / صدای پیجر فرودگاه در پشت صدای سعید :مسافران محترم پرواز شماره 713 هواپیمایی ماهان به مقصد دوسلدورف لطفا به سالن انتظار/ مدارک و کلیدها بالای تلویزیونه /صدای سیفون و رحیم که در دستشویی را باز می کند/ راستی مواظب گلدونم باش ،خداحافظ رفیق !

رحیم گلدان را بر می دارد و از صحنه خارج می شود./صدای بسته شدن در/ موزیک پخش می شود.

پایان.

هرگونه اجرا ، برداشت صحنه ای و ... منوط به اجازه کتبی نویسنده است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
شنبه 20 اسفند 1390 02:45 ق.ظ
جذاب بود اما نگرش راسکول نیکوف گونه را دوست ندارم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر