تبلیغات
شعر - وسط ِ کربلا

وسط ِ کربلا

تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1391-04:25 ب.ظ

پریدن از جوب های خیابان ِ ولی عصر عادتش شده بود. که یک آن شبِ همان روزی که فکر می کرد ممکن است دیگر از جوب نپرد پدرش آمد با سیبیل هاش که کمی بلندتر شده بود؛ باید برویم. ما که اصالتا بچه شمالی بوده ایم و مسلما جایی جز آنجا نداشتیم ،باید می رفتیم شمال. آنجا همه چیز بود، اجدادی که در گورستانِ دهاتِ مادری جا گذاشته بودیم تا پنج سالگی من در خیابان هایی که یا به دریا می رسید یا به رودخانه.
چیز چندانی ج
ز تصاویر به هم ریخته که گاه گاه آن هم با دیدن چیزی یا بدتر نفس کشیدن بوی چیزی یادم نمی آید. راستی آن روز که مرا از شیر مادرم گرفتند خورشت بادمجان داشتیم.
- و من از خورش بادمجان متنفرم!
درست وسط اینکه کارگر داد می زد: آقا اون جعبرو بده.
داشتیم برمی گشتیم! جاده ی کوهستانی که همیشه فاصله ی مارا چند برابر می کرد. آخ ،وقتی به این هم قکر می کنم که اگر این کوه ها نبود میترسم فردا بیاید و آفتاب هرتی ازین ور بیاید و یهو هم از آنور بیفتد.
بی خیالِ این حرف ها، دنبال قرص هایم می گردم؛ مامان: تو این جعبه بود؟
مثِ اینکه باید بی خیال این هم بشوم، مث زبان آلمانی که دوست داشتم فلسفه را آنطور بخوانم. هه! خنده ام می گیرد از گفتن اینکه اتفاق تازه و هیجان انگیزتری از اینکه ما برگشتیم نیست.
برای چه کسی نزدیک تر یا دورتر از شما، جعبه ها را باز می کنم. کنار کتاب ها شمع های تمام شده که دلم نمی آید بندازمشان دور، دورتر از شما شخصیت های خیالی زندگی من.
هر شب به شما سر می زنم! راستش را می گویم. باورِ اینکه از صورِ آن ها با کلماتی که به من می گویند کمتر از این نیست که روی نان بربری کنجد بپاشند. پرت و پلا مثل من توی صفحه ی چندم کتابی که باقیش را گذاشتم تا بخوانم.
بذار اینطور تمامش کنم، همینجور که دلم خواست.
هر روز کنار رودخانه راه می روم تا خواست به دریا برسد برمی گردم. وسطِ راه با پول تو جیبی، پول قرضی پدر که هیچوقت صاف نمی شود، سیگار می خرم؛ یک بسته برای خودم یک بسته برای خودش.
در ادامه اینکه باید می گفتم: اینجا دریا دارد، جنگل دارد. برای یک تصویر کامل از زندگی چیزی کم نیست جز یک نوشابه ی شیشه ای که با قاشق باز کنم. کنار پلِ بابلسر بخورم و بروم کنار آدم هایی که شلوار شیش جیب می پوشند و حشیش می فروشند بگم که من اهل همین شهرم.
آخرِ این را نمی توانم عوض بکنم؛ جز اینکه آخرش همین جا باشد.
جوبی نیست که بپرم، که پایم را آنور رودخانه جا گذاشته ام.
دست هایم خداحافظی می کنند و اینکه شمال به شمالی ها خوش نمی گذرد.
دنبال پایم می گردم، می خواهم خودم را ببرم، وسطِ کربلا دست هام که توی دلم هر روز سینه می زنند.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
نغمه
پنجشنبه 23 آذر 1391 04:55 ب.ظ
وقتی می خوانمت...چشمم همین طوری سر می خورد تا پایین...
دوستشان دارم..
پاسخ سعید طاهرنژاد : بخوتن تا جهان زنده بماند
زرین
پنجشنبه 30 شهریور 1391 02:08 ب.ظ
خیلی...هیچی نگم بهتره... عاشق جوبای ولیعصرم و رودخونه این شهری که بع دریا نرسیده دورش میزنیم....
من و بار دیگر شهری که دوست داشتم...
پاسخ سعید طاهرنژاد : و دریا همون جا سر ِ جای خودشه. از سر بالایی ولی عصر چکه می کنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر