تبلیغات
شعر - 7

7

تاریخ:جمعه 11 شهریور 1390-04:56 ب.ظ

گاهی اینچنین می شد. صدایش را بلند می کرد و به دور ورش نگاه می کرد. از یک کودک 2 ساله بعید بود این چنین بر سر صورتک های آدم بزرگ ها فریاد کند.

روبروی پنجره می ایستاد و سعی می کرد روی پنجه  پایش بایستد تا بیرون خانه را ببیند . تنها مانده بود ! برادر و خواهر هایش به مدرسه می رفتند و مادرش هم رفته بود سراغ فروش دوچرخه ای که آب خانه را گرم کند. پدر را تار می دید وقتی که چشم هایش را باز می کرد . لباس سرمه ای اتو شده اش را پوشیده و ستاره ها را روی دوشش با خودش می برد.

پدر شب ها به خانه می آمد و ستاره ها را می آورد و وقتی من نمی دیدمش هوا ابری بود و باران بارید.

بر منظر خانه سازمانی امان که مردها همه ستاره داشتند ، بعضی هام خورشید . دوست داشتم جای رحیم باشم که این چنین منتظر کسی مانده ! مادر شاید باشد

اورا هیچ وقت ندیده بودم که اینگونه بی تاب در خواب آشفته باغچه برای آفتاب گردان ها آواز بخواند . اردک ها ! صدایشان را می شنید و به محض اینکه صدای پای کسی می آمد جلوی تلویزیون نشسته بود و النگ و دولنگ را نگاه می کرد.

اهل بازی نبود ، همیشه یک گوشه نشسته بود و سرش را با فولکس سبزش گرم می کرد  در حاشیه فرش کهنه ای که مادرش روی ایوان انداخته بود.

تنها من صدایش را شنیده ام . که می گفت وقتی از خواب پا میشم.

-        خانه دو خوابه  در مجاورت زمین ورزش ، یک ستاره اضافه بر شانه پدر  و برادرانم که کیف نو می خریدند و خواهرم که به من الفبا یاد می داد.

راستی من می توانم آب را همانطور که میخورم بنویسم.

عکس پیرمردی روی دیوار ، روی پولی که مادر برای خرید بستنی به من می دهد.

-        بقیش رو بیاری

از خانه که راه می افتاد سرش را پایین می انداختو دنبال یک مورچه می رفت ، سرش  پایین بود سلام می کرد به خانه های بیسکوییتی.به آدم ها و پشت سیم خاردار می ایستاد و نگاه می کرد به ماشینها که رد می شدند.

بستنی روی زمین می گذاشت  با مورچه ها حرف می زد. من هم کنارش می نشستم و به مورچه ها نگاه می کردم سرم را که بالا می آوردم رفته بود . با جویی که که برگه ها را با خود می برد.

حالا باید دنبالش می رفتم  و جوبی که سر هر کوچه دو تا میشد. من گمش کردم جلوی خانه شماره 7 که صدای داد می آمد . مردی از خانه بیرون می آمدو می رفت . درست مثل او که می رفت و نمی آمد.

باید 7 ساله شده باشی که اینچنین یادت مانده که روی ایوان بنشینی به دوچرخه بچه ها نگاه کنی ، چون تو هیچوقت دوچرخه ای نداشتی .

پاهایت می برند بغض تورا و کوله ای  که به مدرسه می رساندت . کوله خاکستری با کتاب هایی که گوشه اشان خم شده اند و گلهایش چرک برداشته.

کسی با من نبود پدر ستاره هارا برده بود و مادر هم دوچرخه را.



نوع مطلب : نوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر