تبلیغات
شعر - مطالب سعید طاهرنژاد

جایگذاری جان در رخوتِ زمستانِ بی بازگشتِ سال گذشته!

چنین به خاطر می آورم . سرد بود و نفس، شبش را خاکستری می کرد، آسمان که خیری از تاریکی ندیده بود خودش را به روشنایی می زد. با این همه هیچکس هیچکس را نمی دید.

دنبال من بود؟ همیشه این را از خودم می پرسیدم ، چون او دیگر نبود.

گذار جان را که عددی به آن اضافه شده در معرض سرمای امسال چنان مبهوت شده ام که سال هاست سرما تمام شده است.

مرده است؟ به این که فکر می کنم بی اختیار صدایم بلند تر می شود.

او مرده است! و کسی که می گوید خدا بیامرزدش. سرم را بر گرداندم او را ندیدمو

نگران دست های  کسانی باشم که جای  دست هایش را از دستگیره پاک می کنند؟ نگران آفتاب که رطوبت نفس هایش را خشک می کند.

به زبان او حرف می زنم : می خواهم تمام شود

به زبان خودم جوابش را می دهم: می ترسم تمام نشود.

جلوی خودم را گرفته ام؛ با این همه دیوار به جای اینکه نگهم دارد مرا می برد کنار عکس پرسنلی آگهی ترحیم.

بها را پسِ درخت گلابی خانه قدیمی امان می خواستم؛ آری، چنین که دیدنش باید باز می گشتم.

پای رفتنم نبود که خبردار جنگ می دادند. دست هایم بودند که با پست سفارشی به گورستان می رفتند .

-        آنها هم اکنون در حال خواندن فاتحه برای پدر بزرگ هستند.

از دستهایم خبر دیگری ندارم. چشم هایم به جاده مانده تا باز گردند. رادیو را از ماشین ها بگیر حالاست  که بگویند جاده یک طرفه است.

-        روزهای تعطیل همیشه همینطور است

خبر می آید اما کسی با خبر نمی شود.

جان را بگو که با سال می رود .

جای حرف های خودم را کنار ایست خوشامد به کدام دعوت شده بگویم که کفش هایش را دزدیده اند. صدای زمستان درآمده آه می کشد ، جیق می کشد و من صدایش را نمی شنوم . این نفر کناری است که در گوشم می گوید مادرش است.


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 16 آذر 1390  05:57 ب.ظ

بی گمان قهرمان تراژدی باید باشی! که دردت بگیرد و تمام شود

 


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 16 آذر 1390  05:55 ب.ظ

جلوی تلویزیون باید نشسته باشی تا بفهمی فحش چه کاربردی دارد.

 


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 16 آذر 1390  05:53 ب.ظ

فصل فاجعه را این چنین می شود از آسمانش شناخت.
دیگر فرق نمی کند چه ببارد.

 


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 16 آذر 1390  05:52 ب.ظ

به کدامشان اعتماد کنم ؟
آنان کنار من می ایستند و لبخند می زنند یا آنان که بی هیچ خنده ای می روند
من خواستم اعتماد کنم اما دیگر آنها را ندیدم.

 


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 16 آذر 1390  05:50 ب.ظ
نوع مطلب: (مینیمال ،) توسط: سعید طاهرنژاد

سکوت را به از این که جیق گوش کسی را کر کند. با این همه منتظر صدایی می مانم
آیا می شنوم؟

 


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 16 آذر 1390  05:49 ب.ظ

ذوقی که آشفته ام می کند. این است که من اطمینان دارم تمام می شود. پس فکر می کنم بد گذشته تا دیرتر بگذرد.

 


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 16 آذر 1390  05:48 ب.ظ
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: سعید طاهرنژاد

همیشه زیر زبان منی نیترو گلیسرین.
قلبم جای این حرف ها نیست

 


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 16 آذر 1390  05:47 ب.ظ
نوع مطلب: (مینیمال ،) توسط: سعید طاهرنژاد

باد میبرد.خاک میبرد. آب میبرد و تنها آتش است که میسوزاند تا بماند

 


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 16 آذر 1390  05:45 ب.ظ
نوع مطلب: (مینیمال ،) توسط: سعید طاهرنژاد

به زبان دشت اگر سخن بگویی خودش را به صحرا می زند.

 


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 13 آذر 1390  11:14 ق.ظ

صحنه سوم

رحیم:/روی مبل می نشیند/ بابا این چایی یخ کرد ، بخورش/چای را بر می دارد و میخورد/

سعید: خب شکلات بخور!

رحیم: تلخ بیشتر حال میده!

سعید: این روزا چه می کنی؟

رحیم: چیکار دارم بکنم؟ از صبح تا غروب تو انقلاب داد "میزنم کتابای ارشد روانشناسی، جامع شناسی، فلسفه طبقه زیر جمعه هام میشینم پایان نامه اینو اونو مینویسم!

سعید: متلک میندازی؟

رحیم: متلک چی؟ تو پرسیدی منم چواب دادم!

سعید: خب من الان دارم به بهانه ی پایان نامه ای كه تو نوشتی میرم!

رحیم: خودتو نپیچون، تو اگه اینجوری هم نمی رفتی، یه جور دیگه می رفتی ؛ بسه،خسته ام سعید!

سعید: می خوام جبران کنم!

رحیم: من ازت چیزی خواستم ؟

سعید: نه، همینه که آزارم میده ، من باید یه کاری بکنم برات!

رحیم: خب پولشو گرفتم،/بلند میشود به سمت پنجره می رود/ چند وقته به این بدبخت آب ندادی؟

سعید: این روزها حالم خوش نیست!

رحیم: اگه تو حالت خوش نیست، پس من چی بگم جامعه شناس آینده؟! ،الانه که ننه بابات بهت افتخار کنن!

سعید: ننه بابا؟ بی خیال ، اما ، تو به حقت میرسی!

رحیم: حق؟ آهان اینم لابد نفر قبلیم می گفت، باشه پسر ! من که خودم گفتم نه دینی به کسی دارم نه کسی به من دینی داره ، من سالهاست باورش کردم ، از نیمه اول زندگیم تا همین الان، سعید من باورش کردم،  راستی اگه میتونی برام کارت پستال بفرست!

سعید: حتما ، چرا که نه؟ میفرستم!

رحیم: به كدوم نشونی؟ حالا من یه چیزی گفتم، تو چرا جدی گرفتی؟ ، خیالت راحت باشه رفیق ، لازم نیست کاری بکنی که تورو یاد چیزی بندازه!

سعید: اصلا چرا نمیری پیش مامانت اینا؟ کجان الان؟

رحیم: نمی تونم بابامو ببینم ، نه اینکه ازش بدم بیاد روم نمیشه تو صورتش نگاه کنم !

سعید : چرا ، مگه چی کار کردی؟

رحیم: خب تو چی کار کردی ؟

سعید: من نخواستم مث بابام باشم، یه بازاری که خیر سرش درس خونده اسو هر وقت می خواد خودشو به رخ بکشه میگه/صدایش را کلفت می کند/"جوجه میدونی من دانشگاه پهلوی درس خوندم؟"

رحیم: بابای من چیزی نمیگه ، اما وقتی نگاهم میکنه از صدتا فحش واسم بدتره ، وقتی بچه بودم یادمه لباسشو میزد بالا و میگفت رحیم بیا بابا ،/با حسرت/ منم آهن ربارو میگرفتمو میرفتم میچسبوندم پشتش!

سعید: الان من باید بهت حسودیم بشه!

رحیم : حسودی چی؟ حالا که بهش فک می کنم، به همون بابا آهنی كه تنش پر ترکش بود ،همون تصویرمم خراب میشه!

سعید: خب حداقل تو یه تصویری برات مونده که یه قسمتیش خوشاینده، من چی؟ از وقتی که یادمه بابامو ندیدم ،یا وقتی میدیدم كه با مامانم تو کل کل و دعوا بودن ،  بزرگ  كه شدم تازه یادش افتاد یه پسری هست که باید بهش توجه کنه !

رحیم: مگه بده؟

سعید : آره بده/با لحنی تهاجمی/الان دیگه به چه دردم میخوره؟ اون موقع كه میخواستم بفهمم بابا چیه و چی نیست کجا بود؟

رحیم: خب مادرت هم لابد همیشه سر کار بوده و تو پرورشگاه بزرگ شدی و عکسهای خانوادگیتم تو خزرشهر و کیش و این خراب شده ها تصادفی بوده!

سعید: خوشحال بودم که میتونستم سه چار روز باهاشون باشم!

رحیم: پس زر نزن که تصویر خوب نداشتم!/ با ادا اصول/

/نور به آرامی می رود/

 

 

 

 

 

 

 

صحنه چهارم

سعید: بلاخره یه جایی پیدا میشه، حالا واسه شام چی میخوری؟

رحیم: شاسکول نگاه ساعتو ...

سعید:  گفتم چی میخوری حالا؟

رحیم:  بازی و ریاضیه یا پاپانوئل قراره واسمون غذا بیاره؟!

سعید: با تو نمیشه حرف زد، پیتزا هم که طبق معمول نمی خوری پس همون کوبیده/به سمت تلفن می رود و سیم را در پریز می گذارد/سلام 1357 ،خاتم هستم لطفا 2 پرس کوبیده.پیاز یادتون نره !

رحیم: خوبه خوشم میاد فهمیدی من پیاز خورم ،کاش سیر ترشی ام داشت!

سعید: بابا شمالی!

رحیم: مگه چشه؟نه اینکه شمال برای شما بده ؟ ،  /سعید میخندد/ببند نیشتو ،کوفت!

سعید: یه جور حرف میزنی که انگار من، شخصا مسئول تمام بدبختیهای تو و بقیه ام!

رحیم:  همچین بی گناه هم نیستی، میدونی وقتی بچه بودی و میومدی شمال ، سرتو از پنجره ی ماشین بیرون میكردی و موهات اینور اونور میشد، من کچل بودم و تو دستم یه کارتون بود و روش نوشته بود ویلا؟!

سعید:  سهم من چقدره؟، مگه نیست که...

رحیم: هر وقت داری از جامعه تو جمع مشاهیر روشنفکری کافه گودو صحبت می کنی و  میگی جامعه از من شروع میشه، اونام با افه هاشون به به و چه چه میکنن و میزان محبوبیتتو میشه از لبخند دخترا  تشخیص داد...

سعید: من خیلی وقته دیگه کافه نمی رم. مث اینکه میخوای شب آخر انتقام همه ی بیچاره های جامعه رو از من بگیری!

رحیم: به به، جامعه شناسی که به یه سری آدم میگه بیچاره! خودش شروع میکنه بعدم میگه بس کن!

سعید: من شروع کردم؟

رحیم :آره تو شروع کردی!

سعید: تو شروع کردی!

رحیم:میگم تو شروع کردی ،پ نه پ من شروع کردم /بلند می خندد/

سعید: حالم از این ترحمت بهم میخوره،/عصبی/لعنتی می خوای چی بگی با این خنده ات،که حق داری؟

رحیم:/با خنده/نه اتفاقا می خوام بگم تو حق داری!

سعید: چرا میخوای همه چیو به چالش بکشی؟ به چی میرسی ؟ از مثلا حرفای فلسفی و جامع شناختی ما که تهش هم به دعوا میرسه ، چی عوض میشه؟ هان ؟ بگو؟

رحیم: دقیقا همین که خودت میگی هیچی عوض نمیشه ، اما قبلش به شکل ملیحانه ای میخواستی بگی نه ، تنها نقطه اشتراک من و تو همین حرفه که سرش وا نمیسی!

سعید: اگه خیالتو راحت میکنه ، آره!

رحیم:  خودتو خوب جلوه نده، واسه منم پپسی وا نكن ، اگه مگه ام نداره ، همینه ،/باتاکید/ دقیقا همینه!

سعید: خب باشه ، نمیشه بس کنی؟

رحیم:/می خندد و از خود راضی/چرا میشه!

صدای زنگ اف اف می آید

سعید:/به سمت اف اف می رود/بله طبقه 11

رحیم از کیفش کتابی در می آورد و ورق می زند و پس از چند دقیقه همراه با صدای زنگ در

رحیم: بوی کباب می زند، خربزه در دهان مکن!

سعید: /روی تلویزیون کیفش را بر میدارد با اخم به سعید نگاه می کند، صدای زنگ در، در را باز می کند ،نایلون غذا را می گیرد ،دو اسکناش 10000تومانی در میاورد/بقیش مال خودت/نایلون را بر میدارد و روی میز می گذارد/

رحیم: چه حرکت بشر دوستانه ای کردی/از جبیش قرصی در میاورد ، دلستر را از نایلون برمیدارد، بازش می کند و با فاصله از دهانش میخورد ، آب در گلویش گیر می کند/

سعید: صد بار گفتم اینطوری نخور، اونم با این لعنتیا!

رحیم: /می خواهد جلوی سرفه اش را بگیرد/ میشه خواهش کنم حداقل نصیحتم نکنی؟

سعید:/سرش را تکان می دهد و به آشپزخانه می رود/قاشق استیل طبق معمول دیگه!؟

رحیم:/ غذا را از نایلکس در می آورد/تو که میدونی چرا می پرسی؟ نترس خودم میشورمش!

سعید:از دست تو/قاشق و چنگال و دو لیوان میاورد/ به همه فک می کنی الا خودت ، آخه چرا این قرصها رو میخوری، باور کن باچیزایی که تو  مغزته میتونی یه جایی باشی مث من!

رحیم: /بهت زده/چی؟ جای تو؟ یکی بگه الان دقیقا جای توام، طبقه یازدهم و به جای اینکه عاروق روشنفکری بزنم می خوام غذامو کوفت می کنم!
سعید: بهت نمیاد اینقدر حساس شده باشی؟

رحیم:/رحیم بلند می خندد/بشین /پیاز را با وله می خورد./

سعید: چیز دیگه نمی خوای؟

رحیم: مهمونی الیزابتم دعوت میشدم انقدر مقدمات نداشت، حالا میشه به عنوان میزبان بشینی ؟

سعید: بازم نون نذاشته!

رحیم:/بلند می شود/ بگو کجاست میارم، 2 پوینت ازت کم میکنم!

سعید: تو یخچال فقط باید بذاری تست بشه!

رحیم: /بسته نان را میاورد /  چیه این سوسول بازیا  / می نشیند/

سعید:/ با غذا بازی میکند / انگار خیلی گشنته؟

رحیم:/غذارا تند تند میخورد/ آره باور کن از صبح هیچی نخوردم، راستی میدونی چیه/غذا در دهانش/ یه لذتی هیچ وقت حس نکردی که کنار غذات نون سنگک باشه!

سعید: /متفکر / واقعا چی شد؟

رحیم/غذا در دهانش است و اشاره می کند به دهانش/اینم تست با کلاسی بود لابد؟ دیدی حرف نزدم،خوب چی  شد./به غذا خوردن ادامه می دهد/

سعید : امشب گفتم بیای که باهات حرف بزنم /رحیم با سر اشاره می کند/ من مدیونتم، تو باعث شدی که من خیلی چیزها رو بفهمم ، پایان نامه و خیلی چیزها ،  فکر می کنم باید یه کاری برات بکنم!

رحیم/لقمه غذایش تمام شده /مدیون چی؟ اصلا چی میگی میخوای با این حرفا مسئولیت چیو بندازی گردن من؟

سعید: چته تو ، از مسئولیت میترسی؟

رحیم: آره که میترسم ، به اندازه کافی مسئولیت رو دوشم هست ، طاقت یکی دیگشو ندارم.

سعید: تو نمی خوای از خودت چیزی بگی؟

رحیم: چی بگم؟ معلومه آدمی که اینجور حرف می زنه چشه و چی بهش گذشته.اومدی یه غذا بدی و بعدش از دماغم دراریش/غذایش را نصف کاره رها می کند/حالا کی میخواد اینارو بشوره؟

سعید: نترس فکر اونم کردم ، فردا زینب خانم میاد خونرو مرتب میكنه!

رحیم: توکه فردا نیستی ! کی پول اون بنده خدا رو میده؟

سعید: هفته قبل باهاش حساب کردم!

رحیم :/ روی تلویزیون گوشی سعید  را بر میدارد/ اینو چرا خاموش کردی؟/اشاره به تلفن همراه/

سعید: مهمه روشن یا خاموش بودنش؟

رحیم:خب هست که میگم ،من فردا ساعت 5 باید پاشم.این پاکت محضر میتونه منو فردا بیدار کنه؟

سعید: شاید بتونه! اصلا چرا خودت گوشی نمی گیری؟

رحیم:/در حال خمیازکشیدن/یکی از بزرگترین حوادث زندگیم این بود که اتوبوس گوشیمو با خودش برد ، بعد  از اون چند تا مساله پیش اومد/مکث،روی مبل لم می دهد/اولیش اینه که مطمئنی آدمایی كه  یهو حس می کنن وجود داری بیخیالت میشن،دوم این که  کسی که حوصله کسیو نداره لازم نیست یه خط 5تومنی بخره و یه گوشی گوشتکوبی، که به حرفهای دوست دختر دوستش گوش بده /بی حال و بی حال تر می شود / اونم فکر کنه تو داداش نداشتشی!

سعید:رحیم/با صدای بلند/ یکم وایسا ، اول غذا، بعد خواب ، یه وقت از متلکات کم نشه!  رحیم:/ادامه میدهد/و در این صورت من از چندتا فاجعه جلوگیری کردم /مکث/ مهمترینش اینه که دوستت دیگه لازم نیست فک کنه که تو تو کار دوست دخترشی!

سعید: آخه لامصب، مادرت چی ، اون چطور از حالت با خبر میشه؟

رحیم:/بین خوابو بیداری / خوب شد گفتی، میگم یکم سختمه/ کارت تلفن را از جیبش در میاورد و به سعید اشاره می کند/ اینم فقط برای مادرم"شه جان مار دور "    /به زبان مازندرانی/

سعید:خوبه که تو داریش ،من چی...

رحیم: مگه چی شده ؟ میخوای بگی رفته زیر آوار ؟ نه رفیق برو مترو ایستگاه شریعتی پیاده شو ، راستی تخصص مامانتم بدردت میخوره /باخنده/

سعید: آره ،اون حتی نخواست حال منو درست کنه، چه برسه اون بدبختهایی كه هر روز تو اون خراب شده صف میکشن !

رحیم: آخه مردکه پس چرا آدرسشو دادی من برم پیشش ؟، هیچی به هیچی یه زاناکسم ننوشت که دلمون به خواب شب خوش باشه!

سعید: شب آخری نمی تونی یکم دیرتر بخوابی؟، رحیم میخوام بدونم این کیه که بعد از سه سال هنوز نمی شناسمش!

رحیم:/ چشمش را باز می کند/مگه من میدونم تو کی هستی؟پسر از همین الان تمرین کن ! تو داری میری به مهد لیبرالیزم پس حریم شخصی چی شد؟ بذار همه چی سر جاش باشه ، اصلا فک کن من یه پسری ام که 17 آبان 87 روبروی مجسمه هنری مور تو موزه وایساده بود و تو خواستی باهاش سیگار بکشی و بعد سیگار کشیدن، بهت یه کارت داد و گفت ،اگه فیلم خواستی به این شماره زنگ بزن ، بعدشم واست فیلم میاوردو یه شب دیروقت وقتی واست فیلم آورد تو گفتی بیا تو خونه ، می خوام شب آخری تنها نباشم ،  اون بدبختم اومد و همونجا خوابش برد!

سعید: تو چطور تونستی اونو بنویسی؟ نابغه ای یا سوپر قهرمان؟!

رحیم: پولشو گرفتم!

سعید: اَه ، توام منو کشتی با پول ، پول ، پول!

رحیم:/بی حال/هاهاها خب اگه برای تو مهم نیست برای من هست!

سعید: حرفو عوض نكن ، من میخوام بدونم تو کی هستی!

رحیم:/بلند میشود به سمت آشپزخانه می رورد ،تی را لای پایش می گذارد و جلوی سعید می آید/من هری پاترم اسم مامانمم جی کی رولینگه/تی را گوشه دیوار می گذارد، روی مبلمان می نشیند/بعضی وقتها  فرقی نمی کنه ، یعنی به نظر من هیچ وقت فرق نمی کنه که کی کی باشه، مهم اینه که کجا باشی، اونم یه تصادفه ،  حالا لزوما قرار نبود مجسمه چراغ باشه و من علاالدین که تو پیدام کنی ، یکی دیگه ام تو این تصادف بود، درست 13 روز که بعدش به خودم گفتم کاش هیچ وقت اونجا نبودم!

سعید: مهسا ؟

رحیم:  گفتن اسمش چیزیو عوض میکنه؟البته کاردرستو اون کرد! تو قبل از من میشناختیش ، لعنتی چرا باید بهم معرفیش می کردی؟ اونم تو اون کافه مزخرف که هروقت از جلوش رد میشم تراژدی وجود خودمو دوره می کنم!

سعید : خب؟

رحیم :آخه احمق جون تو نمی تونستی از چشمهام بفهمی چه خبره ؟، از دستام که روی لیوان دلستر تق تق می کرد؟/مکث/ سعید تو فهمیدی و به شکل خودخواهانه ای خواستی اثبات کنی که بهتری!

سعید: تو چرا هیچ کاری نکردی؟

رحیم: چی کار میکردم وقتی به من گفتی بیام تا بگی ازم بهتری؟ ، پسر من یه عمر معنی تحقیرو زندگی کردم، الانم خودم بهت میگم بهتری ،میدونی از چی خنده ام میگیره ؟ از اینکه تو نفهمیدی یه کسی که شب و روزش با کتاب و كتابفروشی های انقلاب می گذره از کجا میتونه این همه بدونه! یادته بهت یه کتاب دادم/نفس عمیق می کشد/میرا ، از همون لعنتی شروع شد، میرا ، آره مهسا منو یاد میرا می انداخت!

سعید: میخوای باهاش حرف بزنم؟

رحیم: اینم گزینه خوبیه برای تبرئه کردن خودت، میخوای بهش چی بگی؟ بگی این یه بچه گداست که با استاد فلسفه اش گلاویز شده و استاده چون نمیخواست قبول كنه یه جوجه دانشجو ازش بیشتر می فهمه ، اخراجش كردن؟

سعید: نگفته بودی؟

رحیم : حالا که گفتم !

سعید: چته؟

رحیم: باید چم باشه؟ ...حالا مهسا کجاست؟

سعید: لابد تو ویلای باباش تو دریاکنار  داره ویتامین دی میگیره زیر آفتاب!

رحیم : چه کاریه ؟تو زمستون ؟ از یخچالت تو بر می داشت قرصشو !

سعید: اونجا جز ویتامین  چیزای دیگه ای هم هست!

رحیم: آهان میدونم از اونا که تو میتونی فراهمشون کنی، درخت ، ویلاوژی...

سعید : تو هنوز این دخترها رو نشناختی!

رحیم:/خمیازه های ممتد/ اتفاقا خوب شناختم ،باهات مث یه بازیکن فوتبال برخورد میکنن ، وقتی مصدوم شدی تعویضت میکنن؛ شکر که ما بازیکن نشده خداحافظی کردیم ، تو که فیکس بودی چرا تعویض شدی کاپیتان؟

سعید : بخندم؟

رحیم:/گویی از حال می رود/یادت باشه شارژ اون قاقالیتو ببری که به جهان وصلت کنه!

سعید: آره برداشتم/سرش را بر می دارد می بیند رحیم خوابش برده است/

سعید پتویی روی سر رحیم می اندازد وچراغ ها را خاموش می کند ؛ نور می رود

نور کمی در صحنه است سعید در صحنه است به سمت تلفن می رود و سیم را به پریز می زند ، چمدان هایش را گرفته و از صحنه خارج میشود ، صدای در به آهستگی که بسته می شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه پنجم

نور به آهستگی می آید

صدای زنگ تلفن

رحیم بیدار می شود گیج است تلفن چند بار زنگ می زند و به دستشویی می رود

روی پیغامگیر.

صدای سعید: زنگ زدم بیدارت کنم ، هواپیما تا 10 دقیقه دیگه میپره،خیلی حرف دارم که بزنم اما وقتم کمه، می خواستم دیشب بهت بگم اما... راستی من یه کاری کردم ،خونه رو وکالت زدم به اسم تو ، لطف کن نذار به حساب ترحم و این حرفها ، فقط خواستم حقیو که به گردنم داری ادا کنم  / صدای پیجر فرودگاه در پشت صدای سعید :مسافران محترم پرواز شماره 713 هواپیمایی ماهان به مقصد دوسلدورف لطفا به سالن انتظار/ مدارک و کلیدها بالای تلویزیونه /صدای سیفون و رحیم که در دستشویی را باز می کند/ راستی مواظب گلدونم باش ،خداحافظ رفیق !

رحیم گلدان را بر می دارد و از صحنه خارج می شود./صدای بسته شدن در/ موزیک پخش می شود.

پایان.

هرگونه اجرا ، برداشت صحنه ای و ... منوط به اجازه کتبی نویسنده است.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 18 بهمن 1390
یکشنبه 13 آذر 1390  11:11 ق.ظ
نوع مطلب: (نمایشنامه ،) توسط: سعید طاهرنژاد

 

کسی که مانده گلدان  را میبرد

 

 

 

نویسنده: سعید طاهرنژاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شخصیت ها

سعید

رحیم

صدای پدر سعید

 

 

صحنه اول

مکان نمایش فضای یک آپارتمان یا سوییت کوچک با مبلمان یک تلویزیون، تراس ، پنجره و یک گلدان که در کنار پنجره قرار دارد، زمان نمایش قبل از غروب آفتاب است.

 

صحنه خاموش است.نور به آهستگی می آید

صدای تلفن

سعید: برای تو چه فرقی می کنه ، تو که اینهمه داری فک کن اینو فروختیو به دیگهای نذری محرمت اضافه کردی!

مرد: تو نمی فهمی! اگه میخواستم اینطوری بذل و بخشش کنم الان مث تو درو رو خودم بسته بودم و منتظر مقرریم بودم!

سعید: /باخنده/ تو می فهمی /لای صحبت سعید/

مرد: گوش کن سعید

سعید : نه ، الان بهم بگو خوشحالی که می فهمی /با طعنه/

مرد: سعید

سعید: من که درام میرم ، خیر سرم این آپارتمانم هدیه ی گرفتن لیسانسمه ، ما که سال که دوازده ماهه  از هم خبر نمی گیریم. فک کن من اینجام

مرد:چرا حرف خودتو میزنی ؟ من مشکلم با این نیست که می خوای چی کارش کنی . حرفم اینه که این یارو از کجا اومده که من نمی شناسمش؟ من هزار تا گدا و گشنه مث اینو  میشناسم

سعید: نه ، دقیقا مشکلت همینه یه آپارتمان 45 متری تو اکباتان- حالا میخوای چی کارکنم؟ حالا هم که از وقت اداری گذشته ،منم ساعت 5 پرواز دارم. اینم بذار به حساب آپارتمانهایی که خریدی هفته یه بار کارتو نیم ساعته را می اندازن.

مرد: هنوز نفهمیدی پا پدرت چطور صحبت کنی

سعید: آره پدری که ندیده میتونه مردمو با دیسیپلینشون تقکیک کنه/صدای در زدن/اینارو گفتم دیگه چیزی جز خداحافظی نمونه ، بای ددی/صدای قطع کردن تلفن/

/صدای پا /

سعید: چطوری اومدی بالا؟تو که اف افو نزدی .

رحیم: بابا اینجا چقد تاریکه/صدای قدم زدن سپس باز کردن پرده کرکره ای-نور می آید/ این  آپارتمانتون کی درش بسته است/صدای زنگ تلفن ، سعید به سمت تلفن می رود و سیم را می کشد/ این روز آخری جواب مردمو بده شاید بخوان ازت خداحافظی کنن /کنار پنجره به گلدان زل میزند/ یه آبی ام به این زبون بسته بدی سخت تر از جواب دادن نیست.

سعید: این شب آخری ام نمی خوای ول کنی ؟ از اونا که خیلی وقته که خداحافظی کردم، چی شده حرص امت  برژوارو میزنی؟

رحیم: من حرص اونارو بزنم یا نزنم آخرش اینه که یکی مث تو بهم بگه دور از ادبه/با لحن تمسخر برانگیز/

سعید: /می خواهد قضیه را عوض کند/میشه دست از سرتنهایی اون بدبخت ور داری و بشینی؟

رحیم:/با طعنه/ با کمال میل اما اگه اجازه بدید قبل از اوامر جنابعالی یه لیوان آب به این گلدون بدم.

سعید: اون آب نمی خواد بشین میگم . هنوز نفهمیدی کاکتوس آب نمی خواد.

رحیم:آب نخواد ، آفتاب که میخواد.

صحنه دوم

سعید :میزازی آروم بگیرم؟ هان ؟ تو هم میخوای مث بقیه رو نروم پاتیناژکنی؟

رحیم: بیخیال رفیق پاتیتاژم دو نفره حال میده ، من به  یه نفر بودنم شک دارم چه برسه دو نفر ، خوش به حال شتر

سعید : بس کن بذار شب آخری آروم باشیم

رحیم: تو هم هنوز نمی دونی رحیم صداقتی که سه سال میشناسیش نمی تونه آروم بمونه؟، البته اینم هستا ، آدمی که نداشته باشه واسش فرق نمی کنه/روی کاناپه لم میدهد/

سعید: /به سمت آشپزخانه می رود/ چی میخوری؟

رحیم: فعلا هیچی !

سعید: /باز می گردد/ شلوار اون تو آویزونه ، اگه میخوای عوض کن!

رحیم: چه اصراری داری بابا، راحتم ، اگه بخوام خودم عوض می کنم

سعید: گفتم شاید تعارف  کنی

رحیم:چت شده پسر ؟ انگار بار اولمه که میام اینجا، خب باشه /شلوارش را در می آورد که یک زیر شلواری سربازی دارد/حالا راحت شدی؟

سعید:/می خندد/ بلاخره درست میشی تو/روی مبل می نشیند/

رحیم :لابد/باخنده/راستی آخرین باری که این حرفو زدی کی بود؟ فک نکن میدونم دقیقا نفر قبلی که ...

سعید:/وسط حرفش می پرد/خب نگاه کن...

رحیم: حالام میخوای بگی که وظیفه انسانیتو انجام می دی/پوزخند/بهم بگو الان که اینجا با اعتماد به نفس نشستی و نطق می کنی ،دقیقا می دونی چند نفرو له کردی تا برسی اینجا و از این حرفها بزنی؟

سعید: مشکل شما اینه که عجولید ، یکم صبر کن و گوش کن!

رحیم: / نسبتا جدی/تو وقتی حق داری حرف بزنی که بدونی چه خبره،لازم نیست تجربه اش  هم کنی/با طعنه/ نشستی تو خونه اتو میگی آررررره؟ میدونی به امثال تو چی میگن؟ تریپ مفت!در ضمن منو جمع نبند که کفری میشم!

سعید: آخه پسر جون  تا حالا فک کردی ما چطور باهم رفیق شدیم؟چه فرقی می کنه بابا ننه ی من کی ان، یا ننه بابای تو چی ان ، ما رفیقیم ، همون جوری که خودت صدا می زنی. از چیزی نمی ترسم خودم دارم بهت میگم، یادته تو موزه ی معاصر روبروی مجسمه هنری مور وایساده بودی، با همین اور نظامی؟ .... میشه با هم سیگار بکشیم؟

رحیم : بهمن می کشی؟منظورت همین اورست دیگه؟ میدونی قضییه کجاست ؟ اینجاست که میخوای همه چیو خیلی طبیعی جلوه بدی؛ آره فرق میکنه یکیش همین عکست که با دوچرخه گرفتی

سعید: دقیقا همینطور از خود راضی بودی،خب که چی؟

رحیم: همیشه خوشحالم از رفاقت با آدمای باهوش، اما چیزی که آزارم میده اینه که تو میخوای به شکل ناباوارانه ای قضیه رو عوض کنی. که چی؟ اون روز سیگار یا هرچیز دیگه میتونست باعث این بشه که باهم حرف بزنیم، به همون اندازه هم که نمی تونست ...

سعید: شلوغش نکن رحیم!

رحیم: چیو شلوغش نکنم؟ این که تو داری میری ؟، می خوای راستشو بدونی ؟ حسودیم میشه از جون کندن تو این خراب شده که تو اسمشو میذاری وطن و به قول بابام هیچکی واسه اراجیفی که من می نویسم پول نمی ده

سعید : میدونی فرق من و تو چیه؟ /وسط حرف هایش می پرد/

رحیم: آره اینه که تو بابات مایه داره منم بابام یه ارتشی بازنشسته که واسه نفس کشیدن خودش و زنش مجبوره تو آژانس کار کنه!

سعید: /کلافه/من هزار بار گفتم میدونم اینم هزار و یکمین بار میدونم ، درکت میکنم!

رحیم: فهمیدن تو به چه دردم میخوره! ؟/با بیخیالی/هیچی،  جز اینکه ،همین کسی ام که می فهمه با پرواز دوسلدورف ،فردا می پره،/طعنه/ راستی وقتی تو هواپیمایی این آهنگه رو بخون /با لحن تمسخرآمیز/گفتی می خوام رو ابرا همدم ستاره ها شم...

سعید: اگه میخوای نمیرم!

رحیم:/خنده عصبی، بلند میشود به سمت قفسه کتاب می رود/یعنی تو با حرف من نمیری؟سعید! /کتابی از لای قفسه در می آورد/دوش چه خورده ای دلا راست بگو ، نهان مکن، چون خمشان بی گنه!

سعید: میدونی دارم به چی فکر میکنم؟

رحیم: لابد به اینکه به این بدبخت آب بدی /حرفش را میخورد/راستی همه چیو جمع کردی؟

سعید:تقریبا، فقط یه کیف دستی مونده

رحیم:/با طعنه/که مهسا هم توش جا نمی گیره!

سعید: بس کن تورو به هرچی که اعتقاد داری!

رحیم: چشم تو مسایل خصوصی دخالت نمیکنم. اصول اولیه لیبرالیزم/با تاکید/احترام به حریم شخصی افراد و /با تاکید بیشتر/ و آزادی بازار سرمایه!

سعید: به به ، رحیم در مقام یک جامع شناس نطق می کند ، تحت تاثیر قرار گرفتم!

رحیم: /به سمت یخچال می رود/و به به تحت تاثیر یخچالی قرار گرفتیم که وقتی درش باز می شود مهسا می خواهد و گناه اول،عذر حوا می خواهد و گناه اول. /سعید نفس عمیق می کشد/ اگه به من باشه که ،یک دست جام باده و یک دست زلف یار / بطری آب را می گیرد و به صورت سماء می رقصد/ رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست، من از این آب میخورم شما چطور؟

سعید: اون دکمه چایی سازو بزن!

رحیم: طبق معمول باید چایی با این شکلات خارجیا بخوریم که دایی جان از فرانسه فرستادن!

سعید: نمی خوای بس کنی؟

رحیم: میشه اسم کوچیکمو صدا نکنین، ممکنه مدیر کافه متوجه شه و توبیخم کنه!

سعید: بیا بشین ! گفتی خودت درست کنی که این کولی بازیارو دراری؟/بلند میشود/

رحیم: باشه بابا اعصابت ضعیف ها ... راستی یه چیزی در مورد آب اینجا فهمیدم !

سعید: مثلا چی؟

رحیم: که آبش زود جوشه ،5دقیقه ام نگذشت!

سعید: گارسون مشنگ بخاطر اینکه آبو قبل اومدنت گذاشته بودم جوش بیاد!

رحیم: اووو باریکلا به فیزکدان مهاجرمون /تی را بر می دارد و لای پایش می گذارد و به سمت سعید میایدو با لحنی کودکانه/ آقا برام نقشه آلمانو بکش اگه چکمه ام کشیدی عیب نداره!

سعید: از دست تو رحیم  / بلند می شود به دستشویی می رود/

رحیم: نمی دونستم اسمم از این کاربردها هم داره /به سمت دستشویی می رود/یادم باشه وقتی یبوست گرفتم اسم خودمو صدا کنم/واکنش ناگهانی /شعور نداری دیگه /به سمت تلویزیون میرود ، روشن میکند ،تصویر آبی ست و با صدای بلند می گوید/آنتم می خوای ببری فرانکفورت؟ اونجا که میگن آنتن مانتن آزاده!

سعید: /از دستشویی بیرون می آید با حوله دستهایش را پاک میکند/ فک کنم باد زده افتاده.

رحیم: کار خودت افتضاحه، موقع نصبش کلی کچ مالیش کردم!

سعید: شاید باز دوباره گیرشون گرفته به آنتن و بردنش!

رحیم: /با لحنی تمسخر آمیز/ درب دستشویی باز است!

سعید: این شب آخریم گیر دادیا!

رحیم: به خاطره خودته، که رفتی اونجا به جای گفتن تروریست بهت نگن ، او شت!

سعید: تاثیر فیلم آمریکاییهاست که میبینی

رحیم:آره مخصوصا از نوع آبیش ،یه برفکی ام نداره انیمیشن انتزاعی ببینیم!

سعید: خب خاموشش میکردی!

رحیم: عب نداره یاد کیشلوفسکی نیوفتیم ، حمید لبخنده هست. خدارو شکر واسه همه چی اینجا یه معادلی وجود داره!

سعید: تو به من بگو الان تو آشپزخونه چیکار می کنی؟

رحیم: دنبال زعفرونم ،گفتم اونجا هم چایی گرونه هم زعفرون، حداقل یه چایی زعفرون بخوری، راستی یادم رفت شما مشکل مالی نداری

سعید:خفه میشی یا خفت کنم؟

رحیم: /آرام/ من که میدونم جز مهسا آزارت به یه مورچه ام نمی رسه!

سعید: دارم شک می کنما!

رحیم: سعی نکن ژست آدمای غیرتیو بگیری،دوست انتلکتوال مارو باش که قراره بره فرنگ!

سعید: بیا بشین اینجا کارت دارم!

رحیم:/درحال چای ریختن/ صبر کن اومدم/ سینی را می آورد روی میز می گذارد/ می گفتی؟

سعید:/برافروخته/قضییه مهسا چیه؟ بلاخره نمی خوای بگی دوستش داری؟

رحیم: من که هزار بار جلوی جفتتون گفتم که دوسش دارم ، مخصوصا حالا حسم بیشترم شده !

سعید: /سعی میکند جلوی خودش را بگیرد/یعنی این همه مدت تو کسی و دوست داشتی که...

رحیم: حرف دهنتو بفهم /عصبی /شاید نصف دوم زندگیم خواستم ادای آدمهای مث تو رو درارم ، اما یه چیزایی تو اون نصف زندگیم هست که به دختری که دوست رفیقمه میگم آبجی، بذار به حساب لحن همسایه های لمپنم /کلافه/ واقعا چی فکر کردی که اینو گفتی؟!

سعید:/رویش را بر می گرداند و وقتی که میخواهد بلند شود/

رحیم: /عصبی/بشین، کجا؟،  یه حرفی زدی که/ بلند میشود و به سمت تراس می رود/

سعید: حالا چرا رفتی اونور؟/سعی دارد رحیم را آرام کند/

رحیم: مگه کوری؟ بگو واسه چی گفتی بیام اینجا ،می خواستی بدونی...

سعید:/به سمت او می رود/ آروم باش، فکره ، میاد و میره ! خب بسه دیگه بابا، غلط کردم!

رحیم:آخه رفیق /سکوت/مرد، آخه منِ بد بختو چه به عاشق شدن ؟، اونم کی؟؟

سعید: /دستش را روی شانه رحیم فشار می دهد / یه چیزی گفتم که گفته باشم!

رحیم: این الان دست رفاقته یا رقابت؟

سعید: بس کن، من چند بار باید بگم غلط کردم؟

رحیم:/می خواهد قضییه را عوض کند/بلاخره دست یک خرده برژوای کثیف جلوی یک پرتولیا دراز شد! این لحظه تاریخی را چه کسی ثبت می کند؟

سعید : /اشاره به سیگار/اون لعنتی و بنداز /خودش به داخل خانه می آید روی مبل می نشیند کنترل تلویزیون می گیر و تلویزیون را خاموش می کند/

 رحیم: همین لعنتی بود بهانه رفاقتمون بود ، یادت که نرفته؟!

 

 

 

 

 

 

 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 18 بهمن 1390
پنجشنبه 28 مهر 1390  11:49 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

جدا ماندن از بطن این قائله را جز تصویر امیدهای بی بنیان پدر تا دسته های مادر که رهایم نمی کنند می بینم.
باد را که از روزهای شیراز بگیری ، خورشید پشت گردنت می چسبد و دیگر لازم نیست به دردهایت فکر کنی؛ که تنت از باور این سوخته است که خورشید همه را می سوزاند.
همه را؟
و اینجا وقتی که یک گوشه نشسته ای برای خبر مردنت که به مادرت می رسد گریه می کنی.
زیبا ترین تصور آرامشم برای نفسی که گیجم می کند-خانه را- جایی که هرگز نداشته ام.
شبیه آهنگ های دور که تصور سقف را  داد می زد/تو فکر یک سقفم/
نزدیک به سه سال شده که غربت از دستهایم آویزان است و وقتی به زبانم می رسد ، لهجه گم می شود از تلفظ نام میدانی که درست نگفته ام.
پدر چگونه به مادر می گوید که من مرده ام؟
-
مث بقیه آدم ها لابد نگاهش می کند و می گوید باید برویم.

نمی خواهم نگاهش را به خاطر بیاورم.

-
چرا زنده ام؟
تنها به تو فکر می کنم ؛تنها تورا تصور می کنم مادر که مرگ من هم رنج بی تابی فرزندی ست که کنار تو نمرده است.
دلم برای فرزند نداشته ام تنگ می شود .برای دفتری که اجازه نمی دهم کس دیگری در آن بنویسد.
دخترم را بگو با گیس های فرفری اش هرگز به دنیا نمی آید .
برای هیچ زنی چیزی نمی گویم زیرا رفتنم را بهترین پاسخ می دانم، زیرا هرگز هیچ زنی را به اندازه مادرم دوست نداشته ام.
اختصار شهوت را همانگونه که دختری در زمان نوشتنش از جلویم رد می شود بر میگردانم تا با چشم هایم نگاه کنم که به کجا می رود .
                      
من اورا فراموش می کنم و شما هم مرا جز مادرم که دلم برایش تنگ شده است.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 9 آذر 1390
چهارشنبه 20 مهر 1390  11:19 ق.ظ
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: سعید طاهرنژاد

خوابت شبم را تنها می گذارد
بیدار که باشم
             موهایت عذای فرداست
فردایی که بیدار می شوی و من
چشم هایم مرده است


شیراز مهرمایکهزاروسیصدو نود


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 مهر 1390
پنجشنبه 31 شهریور 1390  11:56 ق.ظ
نوع مطلب: (مینیمال ،) توسط: سعید طاهرنژاد



درد را رج زدن و تسلیم حواس نو یافته بشر بودن .
چنان نشانت می دهد که حتی آیینه هم برای درست کردن موهایت لج می کند و دیوار را نشان می دهد


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 31 شهریور 1390  11:53 ق.ظ
نوع مطلب: (مینیمال ،) توسط: سعید طاهرنژاد


امید را در انتظار حادثه گذاشتند
بی آنکه جای فاجعه را عوض کنند.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 9 آذر 1390
پنجشنبه 31 شهریور 1390  11:51 ق.ظ
نوع مطلب: (مینیمال ،) توسط: سعید طاهرنژاد


چگونه باور کنم؟ این همان صداست از همان دهان می آید و با من چیز دیگری می گوید.
باور کنم؟
ایوب هم گرسنه باشد نان را باور می کند.
نان را بده و نگو از کجا آوردی.


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 31 شهریور 1390  11:50 ق.ظ
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: سعید طاهرنژاد


اگر به جای این همه شاعر نانوا داشتیم
هیچ کس گرسنه نمی ماند
گندم بنویسید
 
من آرد می کنم


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 31 شهریور 1390  11:49 ق.ظ
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: سعید طاهرنژاد


صد بار قوی تر از سیا نور کشته است
لبخند عکس یادگاری کودکی ام مرا
لبخند مزیور را گریه کرده ام
تمساحم که گریه می کنم


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 31 شهریور 1390  11:48 ق.ظ
نوع مطلب: (مینیمال ،) توسط: سعید طاهرنژاد


وای چگونه کودک فراموش کرده است . آنچه که می خواسته را به دست نیاورده سراغش نمی رود.
بزرگسالی که تام و جری را دوست دارد.
 
به من ندهیدش که نمی خواهمش.


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :7  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7