تبلیغات
شعر - مطالب نوشته

جایگذاری جان در رخوتِ زمستانِ بی بازگشتِ سال گذشته!

چنین به خاطر می آورم . سرد بود و نفس، شبش را خاکستری می کرد، آسمان که خیری از تاریکی ندیده بود خودش را به روشنایی می زد. با این همه هیچکس هیچکس را نمی دید.

دنبال من بود؟ همیشه این را از خودم می پرسیدم ، چون او دیگر نبود.

گذار جان را که عددی به آن اضافه شده در معرض سرمای امسال چنان مبهوت شده ام که سال هاست سرما تمام شده است.

مرده است؟ به این که فکر می کنم بی اختیار صدایم بلند تر می شود.

او مرده است! و کسی که می گوید خدا بیامرزدش. سرم را بر گرداندم او را ندیدمو

نگران دست های  کسانی باشم که جای  دست هایش را از دستگیره پاک می کنند؟ نگران آفتاب که رطوبت نفس هایش را خشک می کند.

به زبان او حرف می زنم : می خواهم تمام شود

به زبان خودم جوابش را می دهم: می ترسم تمام نشود.

جلوی خودم را گرفته ام؛ با این همه دیوار به جای اینکه نگهم دارد مرا می برد کنار عکس پرسنلی آگهی ترحیم.

بها را پسِ درخت گلابی خانه قدیمی امان می خواستم؛ آری، چنین که دیدنش باید باز می گشتم.

پای رفتنم نبود که خبردار جنگ می دادند. دست هایم بودند که با پست سفارشی به گورستان می رفتند .

-        آنها هم اکنون در حال خواندن فاتحه برای پدر بزرگ هستند.

از دستهایم خبر دیگری ندارم. چشم هایم به جاده مانده تا باز گردند. رادیو را از ماشین ها بگیر حالاست  که بگویند جاده یک طرفه است.

-        روزهای تعطیل همیشه همینطور است

خبر می آید اما کسی با خبر نمی شود.

جان را بگو که با سال می رود .

جای حرف های خودم را کنار ایست خوشامد به کدام دعوت شده بگویم که کفش هایش را دزدیده اند. صدای زمستان درآمده آه می کشد ، جیق می کشد و من صدایش را نمی شنوم . این نفر کناری است که در گوشم می گوید مادرش است.


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 28 مهر 1390  11:49 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

جدا ماندن از بطن این قائله را جز تصویر امیدهای بی بنیان پدر تا دسته های مادر که رهایم نمی کنند می بینم.
باد را که از روزهای شیراز بگیری ، خورشید پشت گردنت می چسبد و دیگر لازم نیست به دردهایت فکر کنی؛ که تنت از باور این سوخته است که خورشید همه را می سوزاند.
همه را؟
و اینجا وقتی که یک گوشه نشسته ای برای خبر مردنت که به مادرت می رسد گریه می کنی.
زیبا ترین تصور آرامشم برای نفسی که گیجم می کند-خانه را- جایی که هرگز نداشته ام.
شبیه آهنگ های دور که تصور سقف را  داد می زد/تو فکر یک سقفم/
نزدیک به سه سال شده که غربت از دستهایم آویزان است و وقتی به زبانم می رسد ، لهجه گم می شود از تلفظ نام میدانی که درست نگفته ام.
پدر چگونه به مادر می گوید که من مرده ام؟
-
مث بقیه آدم ها لابد نگاهش می کند و می گوید باید برویم.

نمی خواهم نگاهش را به خاطر بیاورم.

-
چرا زنده ام؟
تنها به تو فکر می کنم ؛تنها تورا تصور می کنم مادر که مرگ من هم رنج بی تابی فرزندی ست که کنار تو نمرده است.
دلم برای فرزند نداشته ام تنگ می شود .برای دفتری که اجازه نمی دهم کس دیگری در آن بنویسد.
دخترم را بگو با گیس های فرفری اش هرگز به دنیا نمی آید .
برای هیچ زنی چیزی نمی گویم زیرا رفتنم را بهترین پاسخ می دانم، زیرا هرگز هیچ زنی را به اندازه مادرم دوست نداشته ام.
اختصار شهوت را همانگونه که دختری در زمان نوشتنش از جلویم رد می شود بر میگردانم تا با چشم هایم نگاه کنم که به کجا می رود .
                      
من اورا فراموش می کنم و شما هم مرا جز مادرم که دلم برایش تنگ شده است.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 9 آذر 1390
پنجشنبه 31 شهریور 1390  11:41 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد


خلق را مبهوت فرمول سکه کرده اند.
این است اینور اگر آنورش کنیم اتفاقی افتاده.
خنگ را که لعبت حکیمان کت شلواری آگاه کند.
به دین اسفندیار
و سیمرغ کیش رستم ، هفت را از خوان بگیرید و هفته را طی کنید .


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 25 شهریور 1390  03:34 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد


واسطه را برای گفتن چه از عطار نقل می کنی.
این سو زئوس زاییده شرق را
 
آنتیگون مادر مرده مادربزرگ ندارد. شیخ را برای چه به اینجا کشانده ای.
اسکندر راه بلد است خود برایت جنگ را میاورد که حکمت حکایت چنین تعبیر شود.
صنعان برای دختر ترسا شرق را فروخته است.

 


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 11 شهریور 1390  04:56 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

گاهی اینچنین می شد. صدایش را بلند می کرد و به دور ورش نگاه می کرد. از یک کودک 2 ساله بعید بود این چنین بر سر صورتک های آدم بزرگ ها فریاد کند.

روبروی پنجره می ایستاد و سعی می کرد روی پنجه  پایش بایستد تا بیرون خانه را ببیند . تنها مانده بود ! برادر و خواهر هایش به مدرسه می رفتند و مادرش هم رفته بود سراغ فروش دوچرخه ای که آب خانه را گرم کند. پدر را تار می دید وقتی که چشم هایش را باز می کرد . لباس سرمه ای اتو شده اش را پوشیده و ستاره ها را روی دوشش با خودش می برد.

پدر شب ها به خانه می آمد و ستاره ها را می آورد و وقتی من نمی دیدمش هوا ابری بود و باران بارید.

بر منظر خانه سازمانی امان که مردها همه ستاره داشتند ، بعضی هام خورشید . دوست داشتم جای رحیم باشم که این چنین منتظر کسی مانده ! مادر شاید باشد

اورا هیچ وقت ندیده بودم که اینگونه بی تاب در خواب آشفته باغچه برای آفتاب گردان ها آواز بخواند . اردک ها ! صدایشان را می شنید و به محض اینکه صدای پای کسی می آمد جلوی تلویزیون نشسته بود و النگ و دولنگ را نگاه می کرد.

اهل بازی نبود ، همیشه یک گوشه نشسته بود و سرش را با فولکس سبزش گرم می کرد  در حاشیه فرش کهنه ای که مادرش روی ایوان انداخته بود.

تنها من صدایش را شنیده ام . که می گفت وقتی از خواب پا میشم.

-        خانه دو خوابه  در مجاورت زمین ورزش ، یک ستاره اضافه بر شانه پدر  و برادرانم که کیف نو می خریدند و خواهرم که به من الفبا یاد می داد.

راستی من می توانم آب را همانطور که میخورم بنویسم.

عکس پیرمردی روی دیوار ، روی پولی که مادر برای خرید بستنی به من می دهد.

-        بقیش رو بیاری

از خانه که راه می افتاد سرش را پایین می انداختو دنبال یک مورچه می رفت ، سرش  پایین بود سلام می کرد به خانه های بیسکوییتی.به آدم ها و پشت سیم خاردار می ایستاد و نگاه می کرد به ماشینها که رد می شدند.

بستنی روی زمین می گذاشت  با مورچه ها حرف می زد. من هم کنارش می نشستم و به مورچه ها نگاه می کردم سرم را که بالا می آوردم رفته بود . با جویی که که برگه ها را با خود می برد.

حالا باید دنبالش می رفتم  و جوبی که سر هر کوچه دو تا میشد. من گمش کردم جلوی خانه شماره 7 که صدای داد می آمد . مردی از خانه بیرون می آمدو می رفت . درست مثل او که می رفت و نمی آمد.

باید 7 ساله شده باشی که اینچنین یادت مانده که روی ایوان بنشینی به دوچرخه بچه ها نگاه کنی ، چون تو هیچوقت دوچرخه ای نداشتی .

پاهایت می برند بغض تورا و کوله ای  که به مدرسه می رساندت . کوله خاکستری با کتاب هایی که گوشه اشان خم شده اند و گلهایش چرک برداشته.

کسی با من نبود پدر ستاره هارا برده بود و مادر هم دوچرخه را.


  • آخرین ویرایش:جمعه 11 شهریور 1390
سه شنبه 25 مرداد 1390  03:37 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

لای نوستالوژی پیداش کردم
جایی که جایش گذاشته بودم و با من می آمد
شبیه جای شکستگی سر
وقتی 7 سالگی ام را کچل می کرد پدری که با پدر تو دعوا کرده بود
ما از آن روز با هم می آمدیم

 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 25 مرداد 1390  03:34 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

باید نگاهش کرد
یورک جدید ؟ دریا دور شده وقتی قناری بر آتش فرانسوی تندیست می سوزد
اینجا امریکاست!

 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 25 مرداد 1390  03:15 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد


 مه همه جا را گرفته بود. روی شانه ام را هم نمی دیدم.

جلوی پایم را گل گرفته بود
جاده این سان جلو می رفت
پیچ ها و ارتفاع
هردورا دوست داشتم وقتی با نیوتن می جنگیدم که نمی گذاشت با تو بیایم

 


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 16 تیر 1390  05:41 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

اتفاق می افتد!

می ترسند!

کنار راهرو گاهی ایستاده ،تکیه که می دهند دست هایشان بر دستگیره تکان می خرد.

صورتشان را تکان می دهند

باد است؟

نه ؛ صورتشان عرق کرده است

 

فکر می کنند!

کنار راهرو گاهی ایستاده ،تکیه که می دهند دستهایشان را در جیبشان می گذارند و تکان می خورند.

به پنجرا زل می زنند.

آفتاب است

نه؛ دیشب خوابشان نبرده است

 

می خندند؟

کنار راهرو گاهی ایستاده ،تکیه که می دهند سرشان را بر می گردانند.

روبروی پنجره لبخند می زنند

کسی آن سو است؟

نه ؛ خودشان را در شیشه می بینند

 

منتظرند!

کنار راهرو گاهی ایستاده ،تکیه که می دهند پاهایشان بر زمین نمی ماسد.

پشت به پنجره می ایستند

صذایی تکانشان می دهد

پنجره است؟

نه؛ در روبروست که باز شده و باد می آید

 


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 15 اسفند 1389  05:36 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

باید نگاه می کردم ، درست به خودش !

چندی وقتی بود صدای رفتنش از نفس کشیدنش کوتاه تر شده بود . عادت داشت روبروس تلویزیون راس ساعت 10 شب 1 ساعت تمام بنشیند اخبار ببیند. بقیه وقت ها صدای رادیو بود و تق تق یک جوب.

سه شنبه ها همیشه دستش را از زیر در بیرون بیرون میاورد تا روزنامه اش را بردارد ، بعضی وقتا که روزنامه ای نبود در را باز می کرد نگاهی به دور ورش می انداخت و در را می بست.

صدای موزیک بلند میشد ،چه چه شجریان که مدام داد قاصدک می زد. چند باری سعی کردم مثل خودش به خودش زل بزنم .

رفتم جلوی در ، آرام و دزدکی یک گوشه در دالی ام گرفت و در را باز کردم ...

روی تختش نشسته بودم ، سیگار روشن لای انگشتهایم و رادیو را باز کردم

صدای مسکو ...

زیر پایم پر شده بود از توتون های سوخته ، داشتم پایم با زیر سیگاری ور می رفتم

سه شنبه بود ! روی تراس غلاغی بر بند لباس نشست و دوبار فقط دوبار غارش را زدو در بسته بود!

اتاق شماره 7_ دستم را زیر در کردم چیزی نبود نه خبری نه روزنامه ای؛ در را باز کردم ، کسی نبود !پا جلوی پا و چیک کنار گوشم که بیشتر میشد من نزدیک تر میشدم .

دستشویی مقصد موقت همیشگی

شیر را باز کرد !

آب سرد روی دستهایم مور مورو سری که بالا گرفته شد و آیینه ای که از قطر دو تکه اش می کرد.

درون اتاقک کسی بود؟! لز صدای فندک و دودی که بیرون می آمد میشد فهمید.

به  طرف در . روی در تق تق ...

...

تق تق

...

تق تق

لگدی زیر در زدم . صدای شرر آب آمد و زیپی که بالا می رفت . در را باز کرد و دستهایش را با شلوارش خشک می کرد و قطره روی دستم خرد

نمی توانستم تحمل کنم  رفتم درو و در را بستم . نشسته بودم به کاشی ها نگاه می کردم ، به اسم ها ،ه یادگاری و ب تا ریخ ها صدای قدم های کسی می آمد ، نزدیک تر که دوبار به در زد.

سیگارو فندک را از جیبم بیرون آوردمو آتش زدم

داشتم فکر کی کردم به تمام این اسم ها که کجا شنیدمشان که صدای محکم کوبیدن به در حواسم را پرت کرد ، شیر را باز کردم شلوارم را بالا کشیدمو زیپم را بستم .

در را باز کردم دستهایم را با شلوارم خشک کردم که کسی مرا کنار زدو در را بست .

راه افتاد دستش را که شست رفت توی راهروی درست به طرف اتاق من. پشت سرم صدای قدم های کسی تکرار میشد ، یکنفر دیگر.

قدم هایم را تند کردم  ؛

به در اتاق که رسیدم دستی داشت روزنامه را از  زیر در می کشید .

دل تو دلش نبود گیج دورو ورشو نگاه می کرد یهو برگشتو تند دوید به سمت  دستشویی .

داشتم می دویدیم نا خودآگاه جایی نزدیک تر از دستشویی نبود شیر آب را باز کردم به صورتم پاشیدم سرم را بالا گرفتم با آیینه ای که که ترک خورده بود.

 


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 12 اسفند 1389  01:21 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

برای چندمین بار می دیدمش؟ بارها از خودم می پرسیدم .
این ها همه قبل از اینه که بار ها بارها سعی کردم نبینمش ، وحشتناک ترین صحنه که میشد توش قرار بگیرم باز کردن در بود روبروی من برای چند ثانیه! چند ثانیه
دری باز شد، این چشم در برابر چشم، خط شکسته یک عینک که روی نگاهش آکسان می گذاشت ، عینکم را جا گذاشته ام اما درست می بینم چشمهایت مانده مانا تر از دست هایی که روی سرم با دیدنشان هر بار فشار می دهم.
باید نفس می کشیدم ، قلبم که تند تر می زند صدایم در گلویم گیر می کند و حواسم را می دهم به پرتابگری که پرتش کند آنجا جایی که نبینمش
چشمهایت را می گویم،
باید به خودم چیزی می گفتم ! به کفشهایش نگاه کن همان هایی که با تو می بردند تمام پاییزو زمستان یک سال را.
سالی که در آن 21 سالت می شد.
و برای تولدت کفشی خرید سیاه مثل شب هایی که در آذرماه تولدش یلدای نا تمام ادامه ای ست که ستاره هایش جان می سپارند روی کیک تولد کودکی که به دنیا نیامده.
سوار ماشین می شوم کنار دست من کسی است؟ حمید این موسیقی را بلند کن موسیقی دو نفره مان ، نیکو تو با آن لبخندهایت دنبال کجای جا مانده در نگاه رو بروی در دوستت می گردی.
همه فهمیدند، مغز خر در طباخی معالی آباد سرو نمی شود.
نفس که سخت می شود ، قلب که تند تر می زند و جان در راه باز می ماند ، مثل در کلاس که این بار بسته می شود.
ادامه در پشت زبان نفس گیر گیر وووووووووو من تورا که آخر اسمت آست ، او صدا می کنم.
صدایم را نمی شنود .
و این مرد شبیه از آن سو صدا می زند ای ساربان ، و تو هر روز دم در گوشت زمزمه می شود
یادت مانده؟
من دقیقا می دانم گرگ و میش این غروب را  تابستان سال جدیدی زایید که از گرمایش سوسک هایی که مرا بابایی صدا می کردند زیر نعش تخت خوابم از سمفونی این مرد را تکرار می کردند.
ساربانی که شترش را با یک ماشین آبی عوض کرده.
در ماشین باز می شود ، چشم های من بسته و صدای تو است که رد می شود به خاکی که روی لباس من می ماند برای نماز کسی که قضای سه شنبه های واپس مانده را در خیابان به نام خودش صدا می زند
در باز می شود ، در عمود میله ها در افق لهت ها و این منم که بلند میشوم ، می ایستم ، میمیرم و در بسته می شود. درست روی چشم های تو


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 12 اسفند 1389
یکشنبه 23 آبان 1389  04:18 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

در خیال این جست های واپسین آنچه را که طلب می کنم.. .

آنچه را که احساس می کنم و با این همه در این بین چیزی که بر شانه های من سنگینی می کند ، خستگی این روز های من است و در منظر من جهان در انتظار خنده کودکانی که نمی دانند چه می بینند چه به دیدشان می آید.

کسی امر.ز دید کنار پرده چرک خانه اش دست هایی که نگرفته لمس کردن بار این ... خستگی را و در کنار لبخد ِ عکس های آدم ها بر پیشانی صفحات هویت آزادانه

                  چنین به من گفت!

گرم در آواغز کولر ها که هیچ گاه خنکم نکرده اند و حالا بیشتر از دیروز های من سرمای ملحفه را بر بسترم حس می کنم و فرادا به این اطمینان که سردی را جز مرگ نخواهم داشت.


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 11 اردیبهشت 1389  07:20 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

روز گذشت  ، شب مانده کنار دستکش آشپزخانه و کارد برای برش تکه دیگر از تنش ، تن من این نعش نا خوانده به اختیار هوا،

لرزشی کوتاه و ضربه ای بلند از زخم شروع میشود به رگ. می چکد می ریزد و سرد در تمامش رنگ می دهد به هوا. خاکستری شدی ! خیالت نمی کردم. که سیاه شده باشی .

تمام شد، منتظر صدای ساعت و جیق زنان نشدی !

مادرت کدامشان است که سر به زمین می زند .پدرت ایستاده است در گردنش می افتد زنگ صدای چاوشان هر جایی . سبز است! این جا زاده ای خانم پسر کوچک سفیدت را .

دستت رسید که سنگ در آغوش بگیری و به سرت بزنی .

خوابیده ؟ نمیدانم  ! واعظان گفته اند که دستهایش را بالا گرفته و روی یک پایش ایستاده.

تدفینی در کار نیست ! مراسم برگزار نمی شود .


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 5 بهمن 1388  01:14 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

تنه ای در میان ضعف شاخه ها ، رقصی بلند می چرخاند و و خواب بر منظر نگاه عابران سرد می شود تا مرگی این چنین چترش را باز کند در خیال خاکستری خیابانی کوتاه،نشسته بر تکیه کوچکی و لمی به دیوار و این سو کودک مات می ماند و چشم می ایستد تا کالسکه اش رد شود.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 8 بهمن 1388
دوشنبه 5 بهمن 1388  12:49 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

جهان ، جهان من ، جهانی که در مای واپس مانده لبخند باهم بودنمان از گرسنگی مرد.

در افریقای کوچک و اروپای بزرگ؛ کجای کار ما می لنگید؟! که عصای آزادی به دستمان دادند وقتی که پایی از ما گرفتند.

ازتو می پرسید!

کدامشان؟

نامش را نگفت !، رنگش به خاطرم مانده  ، سیاه بود که می گفت : برو ؛ سفید که چیزی نگفت و برهنه بود که می گفت بمان و در آغوشتمرا گرم کن که خورشید را خورده ام از گرسنگی.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 8 بهمن 1388
یکشنبه 1 شهریور 1388  05:41 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

چقدر فرق می کند، لابد همه چیز را قبلا گفته اند تو ام شکل  ویرجینیا و من هم مثل این مرد عینکی که با قاب عینکش می شناسند که روی شانه اش جغدی نشسته ،

اسم ها همین انبوه عکس های پا ورقی با رزومه کاری و فنجان های طبق شده در پیشخوان کافه هایی که تنها یک بار در آن دختری را دیدی. همین ویرجنیایی که خودش را در جیب هایش غرق می کند و من دستم را در آن که کاغذی پیدا کنم با عکس یک مرد دیگر که رنگ هایش سال به سال عوض می شود .

و همه جا هست از دیوارهای پیش ساخته تا روی کاغذ های مساوی که عددها را حمل می کند  و  تو هم آن ها را  و حالا خبری از عکس ما نیست.

من؟ بگذار لای کتابها و خفه ام کن با یک شماره و دیگر ننویس!

حوصله ام سر رفته از اصرار به ماندن وقتی حتی تو نیستی کنار دستخط و زورم نمی رسد به این حرف ها که تکرارش کنم، تو گفتی و من نمی گویم لابد مرد عینکی خودش را خفه کرد و من خودم ر آویزان می کنم  برای یک بار و همیشه می خوابم در رخت کرمها تا زبانم را بخورند.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 1 شهریور 1388
سه شنبه 13 مرداد 1388  02:18 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

وقتی  از زمین بلند شد ، زمین جابه جا شده بود و مدار خواب روی رخت خوابش ، نوار بیداری را با سازهای تکراری می نواخت.

بیدار شده بود؟

-        حوصلتو ندارم ، اَه بازم دور پام گوله شده ]سرشو محکم می خاروند و قل می خورد[

-        تو همه اینکارارو با یه دستت می کنی؟

دستش افتاده بود ، یکم مونده بود برسه به زمین ، بدون اینکه نگاه کنه دنبال جعبه سیگارش بود.

-        حالا مجبور بودم  سرمو هم آویزون کنم تا ببینم کجاست

-        اون لعنتی و خاموش کن ، اصلاً  چرا خریدیش؟

احمق تر از این نبود که فکر کنه . بعد یادش بیاد که اونو خودش خریده ؛ برای تولدش

-        تولد من؟

اولین بار که از یه زن می شنوی ، یه مرد برای روز تولدش یه ساعت  خریده یه ساعت دیرینگ درینگی

-        اولین بارت بود؟

-        نه ، نمیدونم اصلاً ، اَه ،بار چندم بود که این لعنتی صداش بلند می کنه

همیشه اینو از دهن یه مرد شنیدم ، حتی یکشنبه ها

-        خودتو بکش اونور

بلند شو اصلاً ، پای سیب می خوام ، اینا همش بعد اینه که سیگارمو پیدا کنی

-        لابد قرار تو روشنش کنی؟

-        من؟

-        من فقط شمع ها رو روشن می کنم ، شمع های شب یکشنبه

-        شمع های دیشب و می گی؟

-        برای تو چه فرقی میکنه! ؟ چون هر دو تاشونو با یه فندک روشن  کردی و برای من اون شمع قرمز که رو لبای تو خاموش شد و خوابم با صدای این لعنتی که نمی دونم کی خریدیش.

 

 

آذرماه 87 سبزوار

 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 13 مرداد 1388  01:23 ق.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

به این فکر می کنم این صدا شبیه کدام آواز است ، این مرد شبیه کدام سرباز و این زن معشوقه عشق کدام مرد است؟

این ها چه ربطی به من دارد که به شکل بیمارگونه ای دنبالشان می کنم و تا شباهت کوچکی که خیالم راحت شود خودم را بهشان بچسبانم!َ

درست مثل فلز های این برج که بالا می رود تا ارتفاعی که من تز آن می ترسم.


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 28 تیر 1388  03:33 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

قطار می ایستد!

حالا وقتش شده که سوار شوی . نوار قرمز اجازه می دهد که قدم هایت بلند شوند که پسری از پله می افتد  و دختری روی پاشنه نازک کفشش می کوبد،تق تق تق

در بسته می شود!

پسر که از دست های درازش آویزان شده به در می زند و دختر در لبخند تمسخری رو بروی در هل می کند ودر را می بیند که بسته است.

کنار شیشه ،نگاه ها به چشم می خورد و کوچک کنار لبها خم کوچکی بر می دارد صدای زنی بلند می شود-اخبار ایستگاه و بعد و بعدش موسیقی تکراری مدام تکرار می شود  در بهانه توفق و حرکت دوباره اش و کسانی که باز از پله می افتند  و در آرامش تکیه های کوچک صندلی خوابشان می برد.

این ها در ایستگاه آخر پیاده می شوند و صدای زن که بلندتر از تاکید نامش و اینکه باید پیاده شوی/

قطاری در مجاور و پله در کنار این ها به می خورند مثل صدای زنگوله و بهم نگاه نمی کنند.

آه، این زن چقدر حرف می زند!

-        آقا؟ _یواشکی کنار گوشش_

من متوجه نمی شوم و قطار نو سر می خورد به ایستگاه درست مثل کتابی که در جیب جا می شود.

دستی به جلو ،  هلی از پشت به داخل فشارت می دهد ، این زن بس نمی کند از ایستگاه بعدی ، چراغ سبزی که در تونل  سفید است  و دستگیره هایی که در دست جا به جا می شود.

آهنگی دیگر ایستگاه بعدی و صدای دوبار ه اش که این بار فرق می کند در توقف و ایستگاه من ؛ آزادی تقاطع شادمان

در باز می شودو تنها من پیاده می شوم.قطار می رود و من می مانم با پله هایی که بالایم می برند درست روبروی دری که نور از روبرویش می آید و باد از پشتت به بیرون هلت میدهد.

روز تعطیل، خورشیدی که که همیشه اش را کدر می کند و اینبار هم خیابان ،نه، به همین سادگی رد نمی شود.

نگاه ها  و تنه ها به هم می خورند و گوشه همین گوشه لباس هاس مارک دار با عصای پلاستیکی  آویزانند و چشم های متصلشان به دنبال اتهام کوچکی در پیاد رو است.

جلو همین جلو ،وقتی که زیاد تر می شود، دست ها هم بیشتر می شوند بالا با انگشتها و صدا یی که بلند می شود از دختران که به آواز نام ایستگاه من فریاد میزنند . اینان بس نمی کنند وقتی که مردان دستهایشان را گرفته اند و آوزشان را تکرار می کنند.

نام تو ؟

و سیاه توده دیواری که از آن کنسرو فلفل تعارف می شود و عصایی که در تن غلاب می شود تا از رویمان رد شوند ، همین سو که تو می روی!

و همچنین خورشید تیر ماه می رود.

از ایستگاه من در این گرد همیشگی و نمی ایستد در انقلاب  و تنها صدایش می آید عبور قطا ر من  ، قطار ما که از آن رد می شود.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 29 تیر 1388
شنبه 20 تیر 1388  01:25 ب.ظ
نوع مطلب: (نوشته ،) توسط: سعید طاهرنژاد

کنار میز ،گاهی روی دست و چشمی که باز می ماند و ساعت که تیکش را تاک می زند.

چای پشت هم با برگ های سیاه و معلقی که حواس مرا دنبال می کند. او اینجاست !پشت خیال دفترم و خودنویس را می دزد و تمام هوا را سیاه می کند تا چشمهایش بمانند و من که چشمکش را زل زل دید بزنم.

چه انگشتهای کوچکی برای برداشتن این اوراق کفایت می کند که فوتش تمام خیال مرا بر باد می برد؛ از حرکت پلک هایم خسته می شود و حوصله چراغ سر می رود وقتی که فنجان را تهی درونش سر می برد و نفس در بخار شیشه فشرده می شود تا فشار کوچک انگشتی که پاکش کند و آنسو را ببیند.

او آنجاست ؟

-        پشت شیشه در اندود لباس کودکانه اش

-        گل یا رنگ؟

-        هیچکدامشان را نمی بینم! وقتی تمام سرم را دست تو روی میز فشار می دهد.


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 تیر 1388
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2