خوابت شبم را تنها می گذارد
بیدار که باشم
موهایت عذای فرداست
فردایی که بیدار می شوی و من
چشم هایم مرده است
شیراز مهرمایکهزاروسیصدو نود
اگر به جای این همه شاعر نانوا داشتیم
هیچ کس گرسنه نمی ماند
گندم بنویسید
من آرد می کنم
صد بار قوی تر از سیا نور کشته است
لبخند عکس یادگاری کودکی ام مرا
لبخند مزیور را گریه کرده ام
تمساحم که گریه می کنم
کنار قافیه خط کش نبود
و غزل قد کشید
به نام شاعر رسید فهمیدیم
برای نگارش کفش پاشنه بلند خریده است
تور پرده بر سر پنجره.
باد نمی یاید !
عروس منتظر داماد می ماند و لباسش چرک می شود
با خودش تمام خانه را برد طوفان نبود خواهرم بود کسی نشنید صدای پایش را که زمین می لرزید و خانه امان خراب می شد # روی مادرم افتاده ل له های تیز جایی نمانده که پدر بمیرد من را چه کسی با خود برد # ایران پیما می خواهد و بلیط 11 شب که جانت را برداردو خوابت را بگذارد من از آن شب خوابم نبرده است
تو را که نگاه می کنم وقتی جمعه ها برنامه ها از جمکران پخش می شود
اخبار پخش نمی شود
تورا که نگاه نمی کنم
سومالی می میمیرد
تو رفته ای!
منتظر دریافت یارانه ام می مانم
یادم هست که گفتی
برمی گردی
تو بودی؟
باز تورا با مجری تلویزیون اشتباه گرفته ام
اتفاق می افتد
مث احتمال در محیط دایره
پی که حسابش با ارشمیدس
تو مرا حساب کن که بیرون تو چند می شوم
روی وزن زمین که راه می روی
زمین ایستاده و خورشید می رود
می چرخی
وقتی سرت را گرفته ای
نخ ناخنای چیزی کشیده ای
ماهی نمانده
که
گرگ باشدو شب
شهریوری که تو به خانه بخت می روی
لباس مهمانان را پیش فروش کرده است
خورشید رفته است و می آید
تو می روی و نمی آیی
آیینه ی مراسم عقدت که کسی را کنارت ندیده ای
زیبا شده ای
سیاه می آید داماد شبی که عروست کند
سفید چه صلح بی رمقی
عروش شده ای؟
بانو قصرها و ملکه منتظرند.
هفته گذشته که لباست را می دوختند
معشوقه های تو در خیابان تشیع می شدند
لندن
چارز خوشبخت است
با تو می گفتند
مجسمه های میدان که یادت بیفتد
که در این جا چند سالگیت را جا گذاشته ای
انقلاب
دیکچه ات را برداشته اند که حلیم گوشت انسان بود و حالا
نگین انگشتر دختری که با اسم خیابان ها نامزد کرده است
روز
به شب که می رسد
سوای تو که خواب مانده ای
شب به روز نمی رسد
برای تو روز به روز می گذرد
برای من شب به شب
رفت ، پاسخ برای لباس های زمستانی که اماده شداند می ایم؟! تصور هوای رشت امروز روی تنم می لرزاند روزی که در آن نبودم و اتوبوس های امروز که اعتصاب مسافرانشان را باور کردند و خیابان ها پر شده از مسافر هایی که پیاده می روند و لباس هایشان از یاد می برند # نیامدم سلیمان داراب بارانت را شنیده ام که صدای ایست می داد و من دختران را عاجز از لبخند به دریای لنگرود وعده می دادم، تنها که دلم برای حمام ها ی عمومی ات تنگ شده امروز تمام مردگان تو غسل مرگ را باز پس داده اند # خواستی بایستد!؟ ایستاد یک های اریب بر قربانگاه قتلی که غسل مرگش تمام تنش را لرزاند سرد است هوای شهر تو! و شهر من تمام راهای ترددش مسدود است # آمد که ایستاد و ساعتش بر 2 بامداد ماند و مرزهای ساعت از تلفن دستی اش به دستش رسید و دستش ماند بر شماره و زنی که به تاکید می گفت .منتظر بمان # ماند روی تلفن در ایستگاه در ساعت 2 صبح ولباس زمستانی که جا مانده بود آبان87
چشمانت به عذای کدام شب نشسته است
که بی آغوش در عذای گنگ سفیدش کرده ای
نخواب بگذار سیاه بماند
و من شب را دوباره در چشم های تو
به رود بسپارم
...من را سوزانده اند
تمام هند را که اشکهایت با خود می برد
یک در برابر یک
. ایستاده
خیال
ما در تجمیع دو تن شاید یکی باشد
سایه
یا کسی که با خودش را در آیینه دوئل می کند
جایی که من زندگی میکنم
هوا
هست
زمین
......
نبوده ام آنجا اما شنیده ام.
..که
برای شما هم هست
امابیشتر از کنسرو هایتان برایم بفرستید
آخرین پست ها